پیشنهاد نوجوانی

خب امروز یه پیشنهاد دارم که مخصوص نوجوون هاست .

کاری که اگه تجربه کنید هیچ وقت لذتش رو از یاد نمی برید . 

نذارید دیر بشه . تا نوجوون هستید این کار رو بکنید . پیشنهادم برای دختر ها و پسر ها به صورت جداگانست . 

پ.ن 1 : اگه واقعا حوصله خوندن چرندیات دیوانه وار رو دارید بگید رمز میفرستم . 

پ.ن 2 : با این دید بگید رمز بدم که ممکنه نه تنها از نوشته ، بلکه از منم بدتون بیاد . 

پ.ن 3 : قرار نیست به همه رمز رو بدم ! و باید بگم بله از وبلاگ تد مهربون که خیلی هم خفنه تقلید کردم :/

میدونم احتمالش هست که همین چند نفری که میشناسم هم از دست بدم ولی باید می نوشتم ! باید ! و بدونید که این نوشته الکی نیست . داستانه . اوج داره . مفهوم داره . وقتی خوندیش خودتو بهتر خواهی شناخت . 

  • Emad K.A Hossein
  • جمعه ۱ بهمن ۹۵

پیشنهاد نوجوانی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • Emad K.A Hossein
  • جمعه ۱ بهمن ۹۵

می خندم

میتونم ساعت ها بنویسم تا بفهمید که چقدر متفاوتم . اما فقط می خندم . چون میدونم باز هم هیچ نمی فهمید و فردا هم دوباره همان بت های خیره خواهید بود . به این غم توخالی و این حجم جهالت می خندم . به حرف های نزده این جماعت عشق سلفی می خندم . 

به شما مردم فکاهی باید خندید ...

حتی این روز ها به خودم هم می خندم ...

  • Emad K.A Hossein
  • جمعه ۱ بهمن ۹۵

اینجا مزرعه ی حیوانات است .

Related image

اینجا مزرعه ی حیوانات است ....

متن کامل در ادامه مطلب . 

  • Emad K.A Hossein
  • پنجشنبه ۳۰ دی ۹۵

حراج مرگ برای زندگی

Image result for ‫سایه‬‎

متغییربودن خودازواکنش،خودسازی کنش محافظ کارانه تا ابتذال،حراج مرگ برای زندگی،زندگی حلاج پایان بیخ دیواری،زندگی تکرار دیوار بیخ،راه کج می شود،فکر را آب بندی نکن،منطقش را ساز نزن،جامه ی مدگرایی مبند،در مقابل حواست شکنجه می دهی،ابلهان نمی میرند زاده می شوند،تبدیل یک تغییر به تغییر دیگر،باد تا شرم باد،ما محکومین زیر دست محکوم به زندگی هستیم.🔽 بشین و خاطره هارو رو کن و لب باز کن واژها جادو می کنند.نوبت توست بعد از من و جان کندن من.مگذار دود شوم.بشین سرو خوناب بر دهنم می رقصد.فقط گوش کن بگذار باز فراموش کنی.دیوانه تر از من کجاست تا دست به خنجر بزند.بند دلم پاره شد.ای شعله تنم بگو.قافیه ها آتش زدنی است.این درد جهانی شدن را دور بریز.زخم سراسیمه من پچ پچ هایم را رها نمی کند مردم رهایم کنید تا بازیچه اطفال کهنسال شوم لت و پار تنم به پایان برسد.بمیر به درک ایدز بگیر و بمیر.من شاهد نابودی دنیای منم.چه باید بکنم با این همه بمبست.وای برمن نفهمیدند گاهی همگی مسخرم کردند.تا در وادی من چشم چرانی کنند در خانه من بانوی سایه من خدایم شد یک تو وسط زندگیم گم شده است.ته مانده آبم.از خاطرها شکر گذارم از به جهان آمدنم دلگیرم.آماده کنید جوخه را از مردن آیینه شکستن یک مردهست هنوز یک شکست از چشت افتادآما خانه ات آباد شکست بود.در جاده خودم یک سگ پا سوخته بودن لب بر زبان دوخته بر مسند آوار بوف منم در این آوار.اما اگر بوف به جایی برسد.دیوانه کدخدا شود ته مانده من .اگر صادق سگ ولگرد بیاید.داوود دری باز نکند.معشوق اگر زهر محیا کند.این خاطره پیر به هم میریزد.آرامش تصویر به هم می ریزد.ای روح تا کجا مرا میبریم.دیوانه این سراب خاکستریم.می سوزم با این همه جان می میرم و زبان می گیرم.در خانه من پنجرها مرده اند.بر زیر و بم باغ سایه قلم می گیرنداین پنجره تصویر خیالی سایه داردتوالی مرگ در خانه من است.سقف فروریختنیست.آغاز نکن این الک آویختنیست.بعد از این جهانی دیگر ساختم آتش را بر دهان خانه ام انداختم.بعد از این خدا را خانه نشین پنجره ام کردم.پای بدی های خودم مرده ام پای بدی های سایه ام می مانم.آواره آن چشم سیاه سایه ناله های سرد سکوت شدم.بیچاره آن طرز تکرار جسمم شدام.هر بار مرا می نگری می میرم.از کوچه می گذری بدتر مرده ام.سوسو بزنی و شهر را چراغان کنی.چرخی بزنی آیینه بندان راه می افتن.لب باز کنی آتشی افروخته ای.حرفی بزنی دهکده خانه ام را می سوزانی.بد نیست شبی سر به جنونم بزنی.مرا به گناه بی گناهی گناه کشتی.اشتباه کشتی گناهم را.من جان دهم آهسته می میری.جز واژه برگرد نمانده.

(نامه سایه به ف ص پ خ)

  • Emad K.A Hossein
  • پنجشنبه ۳۰ دی ۹۵

من و او رفتیم و من ماندم

Image result for losing friend

خب . آره . امشب اتفاق افتاد . 

  • Emad K.A Hossein
  • پنجشنبه ۳۰ دی ۹۵

بعد از تو

تنهایی در جنگ در تنهای تنهایی ...

  • Emad K.A Hossein
  • دوشنبه ۲۷ دی ۹۵

نگفتمت؟

نگفتمت نرو گلایل این زمین به قدر یک کفن کفاف ریــــشه نمی دهـــد ؟!

نگفتمت که جز بوی چرک چاک سینه های خالی از قـــلب در فضا نمی دمد ؟!

نگفتمت که این جماعت جریده با خطو رد وحشی نگـــــاهت غریبه انـــــد ؟!

نگفتمت که جای بوسه آلتی کریه بر دهان سرخ آتشت می نهنــد ؟!

 .

نگفتمت نرو نرو٬ نگفتمت نرو نرو ؟!

نگفتمت٬ نگفتمت ؟!

 .

نگفتمت نرو که رفتنت نتیجتا اشـــــک بود ؟!

کسی که اینو بهم معرفی کردی

ممنونم و بدون دلم تنگ شد برات .

  • Emad K.A Hossein
  • يكشنبه ۲۶ دی ۹۵

باز هم من و حرف هایم .

متن های طولانی و شعر های احساسی نمی خواهد

حالم خوش نیست ...

واضح تر از این بگویم ؟

عشقی که تمام آفرینش باید برایش سجده کنند را نمی خواهم 

اگر تو نیایی ...

  • Emad K.A Hossein
  • شنبه ۲۵ دی ۹۵

نقد و معرفی کتاب "کلکسیونر چشم"

33832614

نقد و معرفی کتاب

"کلکسیونر چشم"

"Der Augensammler #1"

اثر  Sebastian Fitzek

ترجمه زهره صبوحی زر افشان

کتاب کلکسیونر چشم ، تنها اثر ترجمه شده به فارسی از آثار نویسنده و اولین کتاب سه گانه ای به همین نام است . شاید نویسنده کتاب ، سباستین فیتسک ، شهرت چندانی میان خوانندگان ایرانی نداشته باشد ، ولی از معدود نویسندگان آلمانی است که آثارش ه به زبان آمریکایی نیز ترجمه و چاپ شده اند و مورد استقبال منتقدان ادبی قرار گرفته اند .

" سباستین فیتسک متولد 1971 در برلین است. او روزنامه نگار و نویسنده چیره دستی است که با انتشار نخستین کتابش با عنوان «درمان» جدول پرفروش ترین کتاب های آلمان را تسخیر کرد. او تنها نویسنده ای است که توانسته به سلطه بی چون و چرای آثار دن براون، نویسنده آمریکایی و خالق «رمز داوینچی» و «نماد گمشده» پایان دهد و صدر جدول پرفروش های آلمان را از آن خود کند. همچنین وی از معدود نویسندگان آلمانی است که آثارش در آمریکا و انگلستان بارها تجدید چاپ شده است. "
فیلمی هم به اقتباس از یکی از آثار نویسنده ساخته شده است .

داستان با نوشته ای درگیر کننده و پیچیده که فقط می تواند حاصل ذهنی به غایت خلاق و عمیق باشد شروع می شود و از همان ابتدای کار به خواننده نشان می دهد که سراغ کتابی عادی در این سبک نیامده است . داستان شروعی تراژدیک و شوکه کننده دارد . شروعی که از همان ابتدای کار خط و مرز های ادبیات ژانر جنایی را به سخره میگیرد . اینجا به مانند همیشه خبری از پلیس های فداکار نیست ، خبری از سلاح های تیز و کشنده نیست ، بلکه تمام مدت آشوب ذهنی و لرزش های روانی ذهن قاتل و کارآگاه داستان است که بر جو داستان حکم فرمایی میکنند . از همان فصل اول فیتسک ، با نهایت قدرت نشان می دهد که اینبار پا بر قلمرویی اشتباه گذاشته اید ، اینجا صحنه ی قتل نیست ، ورای یک ذهن کاملا روانی است .

باید پذیرفت که عاملی که باعث موفقیت و تمایز این اثر با سایر آثار در این ژانر می شود همین سبک و مشی ذهنی عجیب و روان پریشانه ی نویسنده است . فیتسک درست به مانند جوکری که دیوانگی را درک کرده ، یا دیوانه ای که از قفس پریده ، برگشته تا در این کتاب جنون ، ترس ، سیاهی و ذات شهوت پرستانه و شیطانی انسان را با هم در آمیزد و چنان سکانس هایی خلق کند که تا چندین روز شما را از نظر فکری درگیر میکند . اصلا و اصلا در این داستان با همان فرمول های کلیشه ای سبک جنایی و هیجانی مواجه نیستیم و از همان اوایل داستان پا را از حد فراتر گذاشته و از اثری معمولی در سبک جنایی تبدیل به اثری به شدت پیچیده و درگیر کننده در سبک روان شناختی ، جنایی ، رئالیسم جادویی ، رازآلود و تقریبا گوتیک می شود .

" گاهی داستان توسط آدم بی وجدانی برای شما تعریف می شود که از دیدن وحشت و ترس در چشم شنونده اش لذت می برد، سرگرم می شود و کابوس هایی برای شما ایجاد می کند که آن را باور می کنید؛ تا جایی که شب ها در تخت خواب تان دراز می کشید و به سقف اتاق تان زل می زنید و از ترس خواب تان نمی برد. گاه این اتفاقات چنان پشت سر هم و بی وقفه رخ می دهد که دوست دارید کتاب را ببندید و فرار کنید. "

کتاب کلکسیونر چشم کتابی است که با ضرب آهنگ تند ، کوبنده و طوفانی خود می تواند به شدت سرگرم کننده باشد و به لطف رازهای پیچیده و حس عالی سینمایی داستان اصلا نتوانید یک لحظه کتاب را زمین بگذارید . ولی باید اعتراف کرد که لحظاتی هم در داستان هستند که به چنان گوشه های تاریکی از ذهن انسان قدم می گذارند که شاید آرزو کنید کتابی دیگر برای خواندن برداشته بودید ، لحظاتی که شاید شما را یک لحظه در ترس واقعا عمیقی از اتفاقی که قرار است بیفتند قرار میدهد . در آخر باید گفت که فیتسک نه تنها یک نویسنده بلکه روان شناسی فوق العاده است که شما را وادار به فکر کردن می کند و می تواند به خوبی ، معنای واقعی کلمه ی "جنون" را در لحظات پر از ترس و استرس های روانی داستان خود به شما نشان دهد .

اما ایکاش که داستان سبک رئالیسم جادویی خود را نداشت . شاید که همین اتفاق گاها باعث حل بعضی از رازهای مهم داستان شده اند . راز و رمز هایی که فقط برای میان بر داستانی نویسنده به سبکی جادویی پیش میروند . بعضا حس میشود که شاید دلیل برخی از این اتفاقات جادویی صرفا میان بر زدن بر قسمت های رئال داستان و رهایی از رازگشایی های دیگر داستان است . اما خب . نمی توان گفت که این پرش های جادویی در فضای کلی رئالیسم کتاب باعث خارج شدن داستان از فضای طولانی و صبربرانگیز خود نشود و همچنین باید پذیرفت که تنوعی هم در هیجان کتاب به وجود آورده اند .

به جرعت می توان گفت که کتاب کلکسیونر چشم یکی از بهترین آثاری بود که در زمینه ادبیات جنایی ، راز آلود و رئالیسم جادویی تجربه کردم . اگر منتظر کتابی هستید که مانند فیلم "زندانیان" ، یا به مانند "بتمن شوالیه ی تاریکی" شما را درگیر داستانی روانی کند ، رازهای به ظاهر غیرقابل حل جلویتان بگذارد ، شما را وادار به تشنج های ذهنی کند و همچنین تحمل جو های سنگین فکری و روانی کتاب را دارید ، در خرید و تجربه این کتاب شک نکنید .

(ترجیحا این کتاب را بعد از آلیس در سرزمین عجایب نخوانید !)

------------------------------------------------
قسمتی از متن کتاب :
"بعضی داستان‌ها مانند یک معمای پیچیده هستند یا مثل یک زائده‌ی زنگ‌زده چنان در ذهن انسان رسوخ می‌کنند که ناخودآگاه مجبورید آن را دنبال کنید. من این‌گونه داستان‌ها را گوی‌های نیوتنی می‌نامم که با یک ضربه حرکت‌شان شروع می‌شود و این حرکت به‌صورت سلسله‌وار و پی‌درپی بی‌هیچ وقفه‌ای ادامه پیدا می‌کند و هر ضربه ضربه‌ی بعدی را به‌دنبال دارد؛ داستان‌هایی که هیچ‌وقت آغاز نمی‌شوند و پایانی هم ندارند، چون درباره‌ی قتل‌هایی هستند که هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند. گاهی‌وقت‌ها داستان توسط آدم بی‌وجدانی برای شما تعریف می‌شود که از دیدن وحشت و ترس در چشم شنونده‌اش لذت می‌برد و سرگرم می‌شود. و کابوس‌هایی برای شما ایجاد می‌کند که آن را باور می‌کنید تا جایی که شب‌ها در تخت‌خوابتان دراز می‌کشید و به سقف اتاق‌تان زل می‌زنید و از ترس خوابتان نمی‌برد. گاه این اتفاقات چنان پشت سرهم و بی‌وقفه رخ می‌دهد که دوست دارید کتاب را ببندید و فرار کنید. توصیه‌ی من به شما این است که بیشتر از این ادامه ندهید و قید این کتاب را بزنید. نمی‌دانم چگونه شما را به این هدف برسانم. تنها چیزی که برای من مشخص است، این‌که این مجموعه‌ی وحشتناک نباید به دست کسی بیفتد، حتا به دست بزرگترین دشمن شما. باور کنید نظرم را درباره‌ی این تجربه به شما می‌گویم. نمی‌توانم چشمانم را ببندم و این کتاب را رها کنم، چون این داستانِ مردی است که اشک‌هاش مثل قطرات خون از چشمانش جاری می‌شود. داستان مردی که جسم آدم‌ها را چنان فشار می‌دهد که گوشت بدنشان له می‌شود، درحالی‌که دقایقی قبل نفس می‌کشیدند، عاشق بودند و زندگی می‌کردند. این داستان نه فیلم، نه افسانه و نه کتاب است، بلکه سرنوشت است. سرنوشت زندگی من. مردی که در اوج شکنجه‌هاش به این می‌اندیشد که این شروع تازه‌ای است برای قتل‌های دیگر. این مرد من هستم."
------------------------------------------------


ترجمه هم تقریبا و با کمی چشم پوشی میتوان گفت که عالی است و توضیحات تکمیل کننده هم به بهترین شکل اضافه شده اند . همچنین به دلیل ترجمه مستقیم از آلمانی به فارسی باید گفت که شاهد کیفیت بالایی از سبک ادبی آلمان هستیم . طراحی جلد هم خوب و قابل قبول است . اما می توانست خیلی بهتر و خلاقانه تر باشد . به امید استقبال از این اثر در ایران و ترجمه ی دو اثر باقی مانده از تریلوژی کلکسیونر چشم .

با آرزوی بهترین ها برای تمامی فارسی زبانان

کلکسیونر چشم

  • Emad K.A Hossein
  • شنبه ۲۵ دی ۹۵

یک فرصت

زندگى تلخ و غمگین و زیبا و شاد و دردناک و شیرین است، اما یک فرصت است. فرصتى براى دیدن، تجربه کردن و فهمیدن! کسى میگفت براى نابودى یک آدم سه اتفاق کافى‌ست: مهاجرت، جدایى و مرگ عزیز! من در ده سال گذشته همه‌ى اینها را تجربه کردم. سه بار کل زندگیم نابود شد و دوباره شروع کردم. رفیقى گفت بهترین ضربه‌ها، ضربه‌هاى مالى‌ست، چونکه داشته‌هایت را به تو یادآورى مى‌کند. بدترین تهمت‌ها را زدند و ادامه دادم. تهدید به قتل و بمبگذارى و تحت فشار قرار دادن اقوام و...ادامه دادم. اما سرم پیش تاریخ بالاست که در برابر هیچ سیستمى کرنش نکردم و تلاش کردم مستقل باشم و به همین دلیل زبانم دراز است . اما بگذار اعتراف کنم که در داشتن رفقایى ناب بسیار خوش‌شانس بوده‌ام. رفیق که مى‌گویم نه چاکرم، نوکرم الکى! نه امروز هوراکش و فردا فحاش! نه امروز فدایى و فردا خائن! رفیق یعنى کسى که در شرایط سخت در کنار تو است. اینچنین رفیقى را باید بالاى سرت بگذارى. حالا خوشحالم که هنوز کتاب "وقتى خدا خواب است" را به فارسى تمام نکرده‌ام. تمام این داستانها را باید بنویسم. اینها را به تو مى‌گویم تا بدانى هیچ بهانه‌اى براى کوتاه‌ آمدن و کم آوردن ندارى! از هرجا بریده شویم، از همانجا دوباره رشد خواهیم کرد. من در شرایطى نیستم که شعار بدهم پس مرا باور کن. شجاعت فقط جنگیدن با یک نظام و حتى ابتذال عمومى و دین و خرافه نیست! شجاعت جنگیدن تا سرحد مرگ براى اثبات خویش است! از اینکه در اقلیت هستى ، از اینکه در جامعه تنها هستى، از اینکه همه درگیر شکم و کمر هستند و تو را نمى‌فهمند و چه و چه و چه، نترس! اینها یعنى باید انگیزه‌ات براى دیدن، تجربه کردن و فهمیدن بیشتر شود.

رفیق و برادرت ش. ن

وقتی که تو اوج نابودی و افسردگی و تنهایی داری میمیری و شاهین چیزی مینویسه که انگار همه رو شنیده ! ممنونم شاهین . برای همه چیزت . برای این همه همدردی هایی که خودت ازش خبر نداری . 

پ.ن : شاید به زودی تفسیر آهنگاشو گذاشتم .

  • Emad K.A Hossein
  • جمعه ۲۴ دی ۹۵

کلاغ هایی که مرا میشناسند

چرا حس می کنم همه با من دشمنن ؟

هر موقع نظر میدم همه میخوان مخالفت کنن . همه همش میخوان بکوبن نظرمو . میخوان به هر زوری شده ثابت کنن اشتباه می کنم .

دیگه واقعا کسی از من خوشش نمیاد ؟ یادمه به یکی پیام دادم ، فکر کردم تنها و افسردست ، گفتم بیا این سایته کتاب خونا هستن ، از تنهایی میای بیرون ،

زد منو بلاک کرد بهم گفت جهان سومی ! 

اینقدر بدجور که دیگه تو شبکه های اجتماعی ، تو بحث هایی که میدونم کلی میتونم اطلاعات بدم ، هیچ حرفی نمی زنم . کلمات و گرامر انگلیسی از یادم رفته . درست حرف زدن هم دیگه داره یادم میره .... شاید که بعدا روزی بالاخره درست حرف بزنم .

میشه بگید من چه کار بدی در حق این بشر کردم ؟ چه کار کردم که دوستام تو تلگرام گروه می زنن منو نمیارن ؟ چیکار کردم که همه ی کسایی که فکر میکردم دوستیم هر جایی گیرشون اومده دور هم جمع شدن به من هیچی نمیگن ؟ چرا کسی منو نمیخواد ؟ چرا اونایی که دوستشون داشتم حتی نمیخوان باهام حرف بزنن ؟ 

واقعا چرا ؟؟ چرا یک نفر نمیاد بگه درکت میکنم . یک نفر بیاد آروم صحبت کنه . به خدا رام میشم ...

همش این احساس باهامه که حس میکنم همه ی نوجوونایی که میشناسم پیش همن . شادن . با هم حرف میزنن . دوستن . ولی من اینجا دارم میگندم ....

هی ... نوجوونیم هم یه ماه دیگه تموم میشه . بدون دوست . بدون عشق . بدون هیچ لطافت . 

سلامی تازه بر سیگار ، تنهایی و کلاغ هایی که مرا میشناسند ... سلام بر کاوه ی صادقی که حرف هایش را میفهمم و در افق نگاه هایش تار شده ام . 

بعضی وقت ها خیلی دوست دارم که انتقام تک به تک این لحظات رو از فرزندان و نسل بعدیتون بگیرم . چنان مرز های جدایی و غمی بسازم که دیگه واژه ی "دوست" هم از لغت نامه ها برداشته بشه .  ولی نه ... من هیچ وقت ناراحتی کسی رو نخواستم . 

ممنون از "honey" که میدونم با اینکه بلاگ نداره چرندیات منو دنبال میکنه . ممنونم !

  • Emad K.A Hossein
  • جمعه ۲۴ دی ۹۵

تنهایی

خیلی تنهام . دیگه دوستی ندارم . اونی که دوستش داشتم هم دیگه نیست پیشم .
بدجوری دلم میخواد الان بمیرم .....
حس می کنم کسی دیگه منو نمیخواد . اگه من بمیرم میدونم که یک نفرم نیست که واقعا برای خودم بیاد سر خاکم گریه کنه .

دیگه حالم از این وضعیت داره بد میشه .



ای پادشه خوبان
داد از غم تنهایی .........
  • Emad K.A Hossein
  • پنجشنبه ۲۳ دی ۹۵

معرفی کتاب "نیکولا کوچولو"

18302949

معرفی کتاب

نیکولا کوچولو

Le Petit Nicolas 

یه کتاب فوق العاده شیرین ، ساده و خنده دار مخصوص بچه ها . واقعا که نویسنده خیلی عالی تونسته دنیارو برای فهم بچه ها توصیف کنه . از زبان اونا از عشق و دوستی بگه ، از مشکلات زندگی بگه ، از غم و تنهایی و خیلی چیزای دیگه بگه . به نظر من که بچه ها خیلی میتونن لذت ببرن از این کتاب . 
یادش بخیر ... ابتدایی بودم عاشق این کتابای نیکولا کوچولو بودم . واقعا قشنگن . حتی وقتی بزگترم شدم بعضی وقتا یه نگاهی انداختم بهشون . اگه دوست دارین برای سنین پایین کتاب هدیه بگیرین این پیشنهاد فوق العاده ای می تونه باشه . 
اگه بخوایم ایرادی هم بگیریم تا جایی که من یادمه فونتش برای این سن یه ذره کوچیکه . 

ممنونم از رِنه که کتاباش دوستای خوب دوران بچگیم بودن .

--------------------------------------------------------------

Nicholas is the first in a series of five books, that bring to life the day-to-day adventures of a young school boy—amusing, endearing and always in trouble. An only child, Nicholas appears older at school than he does at home; his touchingly naive reactions to different situations cut through the preconceptions of adults to result in a formidable sequence of escapades.

This first book in the series contains a collection of 19 individual stories in which, despite trying to be good, Nicholas and his friends always seem to end up in some sort of mischief. In the school room, at home and in the playground, their exuberance often takes over and the results are calamitous—at least for their teachers and parents. Whether confusing the photographer hired to take the class picture, rescuing a ‘stray’ dog, or trying desperately to help the teacher when the school inspector pays a visit, Nicholas always manages to make matters worse.

This hilarious and heart-warming book will ignite laughter in children and adults alike. These stories of Nicholas’s cureless antics blend a wonderfully imaginative sense of humour with a refreshing take on life, to leave a lingering aftertaste of ageless romantic charm in any reader.

7665552 10824116 25727297 11983901

  • Emad K.A Hossein
  • سه شنبه ۲۱ دی ۹۵

نقد و معرفی کتاب "پاییز فصل آخر سال است"

( Review Updated )

25111728

نقد و معرفی کتاب

"پاییز فصل آخر سال است"

اثر نسیم مرعشی


"نا امیدترین لبخند دنیا را میزند. او هم مثل من می‌داند هیچ‌چیز هیچ‌وقت قرار نیست درست شود” 

باید بگویم که خواندن یک کتاب ایرانی امروزی بعد از این همه مدت لذت زیادی برایم داشت . دغدغه هایشان ، مشکلاتشان ، زیبایی و دل نشینی فرهنگ ایرانی ، بچه های دهه شصتی که نام نسل سوخته را دارند و ارتباطشان با همدیگر ، همه و همه عناصری بودند که زمان زیادی بود با آن ها رودررو نشده بودم . عناصری که درپشت غم و شادی زندگی ایرانی ما همیشه حضور داشته اند و شاید به دلیل مشکلات جامعه و کمکاری های هنری تصویری زیبا از آن ها نداشته باشیم . باید گفت که نویسنده در ساخت دوباره ی این تصاویر از انسان های هم زبان خودمان ، قدمی مثبت و رو به جلو دارد . به طوری که فضا و حال و هوای کتاب شما را یاد فیلم های مدرن و پست مدرن سینمای حال حاضر ایران می اندازد . از همان فیلم هایی که با فیلتر های کمرنگ و نام های عجیب و غریب و صدای آرام زنانه ی راوی وارد سینما ها می شوند . 
شخصیت پردازی ، احساسات و تفکرات هر شخصیت به بهترین شکل ممکن کار شده اند . واقعا که باعث می شود در انتها ، دلتان برای شبانه ی غمگین ، لیلای عاشق و روجای مهربان تنگ بشود . از همه بیشتر شبانه را دوست داشتم . لحظات حضور شبانه در کتاب ، از با احساس ترین لحظاتی است که توصیفات کتاب هم به اوج می رسند و نشان از زیبایی های قلم نویسنده دارد . 

"سرم را می اندازم پایین . می ترسم از جواب دادن . می ترسم دهانم را باز کنم و بگویم آره . بعد ، ارسلان بیاید و عقد کنیم و از فردایش ، مادرش هیولا شود و با چنگک و شنل سیاه بیاید پیش مان بماند و هیچ وقت نرود . خودش هم هر روز بیاید مرا کنک بزند و نگذارد دیگر ماهان را ببینم . بعد هم مامان ماهان را از خانه بیرون می کند و من نباشم به دادش برسم و سرگردان در کوچه ها گریه کند و گدا شود و آخرش با لباس های پاره از سرما و گرسنگی گوشه ی خیابان بمیرد . "
- شبانه

نقاط اوج داستان هم با وجود تعداد اندک خود ، به بهترین شکل ممکن پیاده شده اند . باید اعتراف کرد که کتاب یکی دو نقطه اوج احساسی دارد که ناخودآگاه شما را یاد غمگین ترین یا شاید هم احساسی ترین خاطراتتان می اندازد . 
داستان به لطف لطافت و ظرافت قلم نویسنده ، چنان شما را در تفکرات تلخ و عمیق و پیچیده ی شخصیت های داستان گم می کند که شاید حتی زمان را هم فراموش کنید و همین خود نکته ای است که ضعف های کتاب را به خوبی می پوشاند . 

"از لیلا بگویم که هنوز مى گوید میثاق کلید سل عمرش بوده و بدون او یک مشت نت پراکنده است، پخش در هوا، بى هیچ منطقى."

کتاب با وجود تمرکزی بیش از حد بر تفکرات و احساسات شخصیت ها ، توصیفات گاها طولانی و نبود یک عشق آتشین درگیر کننده ، باز هم کتاب خوب و با احساس و تاثیر گذاری محسوب می شود . هرچند که هیچ وقت به چنان نقاط اوج احساسی نمی رسد و نمیتواند میخکوبتان کند ولی کتابی است که می تواند برای یک زمستان سرد که مهمانی داغ همچون یک قهوه اسپرسو تلخ دارد ، مناسب باشد و شما را همراه داستان غمگین و گاها شاد شخصیت های دوست داشتی خود کند و بار دیگر احساسات ظریف و پیچیده ی انسانی را با طعم دوستی هایی از جنس فرهنگ و زندگی ایرانی به تصویر بکشد . کتابی که می تواند اثری خوب و با احساس در سبک ادبیات مدرن و ژانر اجتماعی باشد . 
کتابی که شاید باعث شود بغض کنید ، گریه کنید و در عین حال حس باارزش درک احساسات پیچیده ی اجتماعی را نیز القا می کند . 

------------------------------------------------

بخشی از متن کتاب : 
" دانشگاه. راه می روم و دلتنگ می شوم. آن جا غریبم. مثل مرد کرد ساعت فروش. نه که بهم خوش نگذرد، نه. اما دلم تنگ می شود. سنگ که نیستم. زندگی آنجا سخت است.حسرت همه چیزِ اینجا را می خورم. حسرت خیابان ها و ترافیک و گند و کثافت را حتا. حسرت روز هایی که از دست شبانه حرص خورده ام. حسرت کلاس با شاگرد های خنگم را. معلم که نمی توانم بشوم آن جا. فوقش گارسون می شوم یا ظرف شور. خسته می شوم، تحقیر می شوم. عصر ها، بی پول و تنها در اتاقم گریه می کنم. هیچ کس صدایم را نمی شنود. از یاد همه می روم. شاگرد هایم، بچه های شرکت، رامین، لیلا، شبانه. لیلا و شبانه مگر چقدر بعد از رفتن یادشان می مانم؟ یک هفته، یک ماه، شش ماه؟ آخرش تنها می مانم. هر شب در سرمای زمستان های دلگیر تولوز، برای لیلا و شبانه ایمیل می فرستم. نمی گویم زندگی چقدر بهم سخت می گذرد. نمی گویم دلم چه قدر تنگ شده. اگر بگویم هم باور نمی کنند. به جایش چیزی می گویم که بخندند. می گویم من اینجا خوبم. همه چیز عالی ست. از دانشگام تعریف می کنم و کلاس های رنگ و وارنگش. از کار جدیدم که مثلا در یک اتاق شیک در دانشگاه است. از همکلاسی های سیاه و عرب و فلیپینی ام می گویم. همه اش دروغ می گویم. ته همه ی جمله هایم، علامت خنده می گذارم. دو نقطه دی، دونقطه دی. آخرش هم می نویسم هوای مامان و هوای هم دیگر را داشته باشند. می گویم این چندین هزار کیلومتر فاصله، عمرا بتواند بین من و آن ها جدایی بیندازد. دروغ می گویم. مگر می شود جدایی نیندازد؟ "

------------------------------------------------

با آرزوی بهترین ها برای تمامی فارسی زبانان
و البته شرمنده بابت قلم پر ضعف بنده

"پاییز فصل آخر سال است"

  • Emad K.A Hossein
  • سه شنبه ۲۱ دی ۹۵
a boy who is trying find light in the darkness . overhung , Causeless ....

" ما اون جسم پژو ، با مغز پیکان "
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پیوندها