پست آخر

Image result for melancholia durer


از همان نوشتن عنوان هم سخت بود ...


برای اولین بار حس می کنم چقدر نوشتن سخت است ..

وقتی هدفی برای نوشتن نداشته باشی . 


زمانی است که ،

به خودت می آیی و می بینی تمام روز به نقطه ای خیره بودی و 

در هزاران فکر درست و نادرست و واقعی و دروغین غرق شده ای ،

 دیگر نمی توانی لای واژه های کتاب هایت ذهنت را جای دهی ، 

دیگر بدنت به همان زندگی مسخره ی هر روزه ات راضی نمی شود ،

دیگر آینده ای را نمی بینی ،

هر کار کنی دلت خون بیشتری می خواهد . و بعد همان حس آرامش بعد از درد .

سوختن لای سیگار های بی معنی . 

گریه وسط شعر های شاهین .

احساس وحشت می کنی ، از دیدن خودت . اما نه در آینه . 

نه در یک بازتاب . بلکه جایی صد ها کیلومتر دورتر . در حال تکه پاره شدن میان آرواره های موجودات دیگر .

انزوا دوست صمیمی ات می شود . احساساتت را ازت قرض می گیرد و حاضر هست هر شب همخوابه ات شود . 

عکس های گذشته را می بینی و نمی توانی از زدن خودت دست بکشی . آری . تو بدترین جرم دنیا را مرتکب شده ای .

دیگر معنی خاصی ندارد . هنگامی که آدم باشی و انسان ها را ببینی و بعد همان تک سیب درخت را هم جایی بیندازی که دیگر خودت هم پیدایش نکنی .

کارت می شود هر شب دعا کردن برای آمدن مرگت . تصورش می کنی . شاید آرام میان شیون دیگران ، شاید خونین و دور از خانه ، شاید هم در چشم بر هم زدنی ...

و در آخر این حس پوچ بودن بی انتها است که تیغش را زیر کلویت می گذارد .

تنهایی است که دست هایت را می بندد . و جنون است که برایت دعا می خواند . 

و دیدن زندگی های دیگر انسان ها شاید همان آخرین جرعه های آب است . 

تو محکوم شده بودی . قبل از دادگاه . قبل از آفرینشت . قبل از رفتن بالای طناب دار . 

ولی در اخر یک نفر تیر خلاص را باید بزند . 

و آن همان ذهن خودت است که دیگر نمی فهمد چه می کند . 

ذهنی که همان ذره هوشیاری اش را هم مدیون قانون نسبیت عام می داند . 

جهانت از درون در هم می پاشد . تصاویر هولوگرامی ، حرکت در بعد چهارم ، درهم تنیدگی کوانتومی ،

ریسمان های گره خورده ، جهش های کوانتومی میان ذرات بدنت ، نفوذ به سیاهچاله ها ، قانون مسخره ی مورفی ، نظریه فاجعه ،

بعد برایت خنده دار می شود . که چطور آنقدر احمقی که از پس بند کفشت هم بر نمی آیی . یا  حتی هم زدن لیوان چای . 

به اشتباه فکر می کنی هم زدن در جهت معکوس باعث القای وارونه ی شیمیایی می شود و چایت را تلخ می کند . اما سخت در اشتباهی .

لیوان محدود است . هر کار کنی شکر در همان لیوان است و فقط حاضر به خودفروشی می شود . 

دیگران تو را تنها می گذارند . و بعد تو دیگران را . ارزشی نداری . فقط حجمی هستی که جرمش بیشتر است و به زیر آب می رود و می تواند 

احساسات پیچیده ی انسانی دیگر را درک کند . 

آرزو هایت می رود . سنت می رود . 

حسرت و حسرت و میخ و قرص ها و داد و فریاد و درس و آینده و حسرت و غم و اندوه و ...

و در آخر "تنهایی" برای اتمام آن همه کلمه ی منفی . 

شاید هم کسی در خانه مرا بزند و به خاطر پیوستنم به "بیچارگان" مرا سزاوار تقدیر بداند . 

نویسنده خوبی هم نبودی ، خودت را تلف کردی . می دانی چقدر بدهکار شده ای ؟

می دانی تا همین الان چقدر بیشتر از چیزی که باید فهمیده ای ؟ می دانستی قدم به دنیای ممنوعه ها گذاشته ای ؟

می دانستی روزی عشق تو را به زانو خواهد نشاند ؟ و بعد چیزی بدتر تو را خاک خواهد کرد ؟

من هم می ماندم ، فقط به میل دیدن رویت ، اما افسوس که در چاه خویش گرفتارم . 

نباید می دیدم ، نباید می خواندم ، نباید می رفتم . که در آخر دیگر نمی توانم با آن گونیا و پرگار چیزی جز نماد هایی پوچ و 

دور از ذهن بکشم . 

دیگر نمی شود ،

دیگر نمی توانم .  بختک روی من است . جن زده شده ام . زال ها مرا گرفته اند . و از همین دست استعاره های بچه گانه . 

می دانید . شاید اشتباهی کردم . دیگر حتی خطم را هم گم کرده ام تا نقطه ی پایان را بگذارم . همینطور کاغذی برای ادامه نیست.

می خواهم برگردم . به جایی که از آن آمدم . دنیای فراموشی . دنیای تنهایی خودم . سخت است تحمل خودت در جایی که تعلقی به آن نداری . 

حتی سیل هم نیامد کتاب هایم را با خودش ببرد . اما فندک و مثلث آتش که هست . همینطور داروین که از دور برایم دست تکان می دهد . 

این ها را نوشتم . شاید کسی ، یا چیزی ، در آینده بخواند و رازی را حل کند . شاید کمکی به علم باشد ... 

گمانم زمان پایان است . 

شاید روزی خوب شدم و برگشتم . شاید آخر قصه خوش تمام شود . 

شاید دیگر از خودم بدم نیاید . شاید کسی بیاید دستم را بگیرد . 

شاید های زیادی است . اما احتمالات کم و نمودار هایی عجیب . 

از تمام دوستان عذر می خواهم . باز به سراغ "ببخشید" محبوب خودم برگشتم . 

ببخشید اگر تند نوشت . ببخشید اگر لیاقت نداشت . ببخشید اگر هنوز بزرگ نشده است . 

ببخشید اگر تسلیم شد . بیداری را نفهمیدم . همه اش در خواب بودم . این هم پایان کابوس های این بلاگ است . 

نوشتم تا نگویید بی دلیل رفت . فقط کمی تنهایی می خواهم ، و کمی .... نمی دانم . 

اما فراموش نمی شود . قصه هایی که خواندم . دوستی هایی که دیدم . خلاقیت هایی که داشت شکوفا می شد . عددهامون . قصه ی دانشمندان پروژه اتم . آدم های خوبی که چقدر قشنگ می نویسند تا هیچ نشوند . و هیچ هم نمی شوند . می نویسند تا بیشتر بفهمند . می نویسند تا عشقشان را نشان دهند . می نویسند تا کشف شوند . 

می نویسند تا فراموش نشوند . 

هنوز هم حس گناهی از بودنم دارم . کاش زودتر می آمد . کاش زود تر می فهمیدم . کاش ...

ذهن خسته ام دارد خون گریه می کند . ببخشید اگر چیزی از قلم افتاد . 

امیدوارم خوب شوم و برگردم و دوباره همه را ببینم ...   .  .  .

با همه ی بزرگی خودتان .. فقط ببخشید . 


--------------------------------------------

پ.ن1 : پست آخر

پ.ن2 : کد مورس

پ.ن3 : ببخشید اگر زیاد شد ...

پ.ن آخر : برای مدتی زیادی نیستم .

  • Emad K.A Hossein
  • يكشنبه ۲۲ اسفند ۹۵

عددمون

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • Emad K.A Hossein
  • يكشنبه ۲۲ اسفند ۹۵

./-./-..////


-/...././/./-./-..////


./-..-/-.-./..-/..././/--/.////



  • Emad K.A Hossein
  • شنبه ۲۱ اسفند ۹۵
روزی کسی اینجا بود ...
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
پربیننده ترین مطالب