سال پیش بود . 16 سال داشتم . مثل تمامی روز ها مدرسه رفته بودم ، مثل تمامی روز ها با دوستانم شاد بودم ، مثل تمامی روز ها برگشتم خانه به امید ناهاری گرم . اما همه چیز از همان روز لعنتی شروع شد .

وقتی که در آینه نگاه کردم . دیگر خودم را نشناختم . پسری دیگر به جای من به من نگاه کرد . هر که بود من نبودم ، با آن موها و چشم های سیاه و بی روحش .... هر که بود خیلی ترسناک بود ... از روز بعد اتفاقات ترسناک تری رخ داد .

مدام در اتاقم صدای راه رفتن می شنیدم ، همیشه حس می کردم قبل از من کس دیگری روی آن تخت خوابیده بوده است . حس می کردم قبل از من کس دیگری با خانواده ام دعوا کرده و آن ها را رنجانده است ...

از همان روز ها به بعد تمام دوستانم را از دست دادم . آره کار همان هیولای حرامزاده بود . رفته بود قبل از من با همه شان دعوا کرده بود .

تنها شدم . کم حرف بودم ، کم حرف ترم شدم . همه ی لباس هایم بوی او را می دهد . همیشه مسواکم خیس است . همیشه قبل از اینکه حتی اجازه ای بگیرد رفته و برای خودش تو اینترنت جولان داده است . رفته بود و دل خیلی ها رو شکسته بود . هرکاری کردم نتونستم جلوشو بگیرم . حتی نمیدانم چطوری !

هر شب به جای اینکه بگذارد بخوابم گوشی به دست بغل من دراز کشیده است و گشنگی اش هم سیری نمی شناسد !

حالا از من چیز های بیشتری می خواهد ، دختر های بیشتر ، فیلم های بیشتر ، جوک های بیشتر .... انگار هر روز عطشش بیشتر می شود . صدایش هم از من بلندتر و گوش خراش تر است . سر همه فریاد می کشد .

انگاری که به مانند انگلی به تنم  چسبیده است ! شاید زندگی اش هم به زندگی من وابسته است ! کی می شود دیگر چشمان ترسناکش را در اینه نبینم ؟