باید اعتراف کنم که از این می ترسم .  

به عنوان یه نوجوان 17 ساله شاید آدم ترس های زیادی نداشته باشه ... ولی من از یک چیز خیلی وحشت دارم .

از زندگی خودم در چند سال بعد خیلی می ترسم . 

وقتی به زندگی آدم هایی که جوانی را رد کرده اند و پا به دنیای بزرگسالی گذاشته اند نگاه می کنم چیزی جز سیاهی و پوچی نمی بینم . مجسمه هایی که هر روز کت و شلوار پوشان آن هم نمی دانم به دنبال چه از خانه گریخته و سردرگم وارد خیابان ها می شوند . خیابان ها را پر می کنند و فکر می کنند که خیلی می دانند ! آن هایی که از اول هم برای همین زندگی آماده بوده اند . پاشو ، کار کن ، بخند ، بخور ، بخواب و دوباره و دوباره .... مجسمه هایی که در استادیوم ها نشسته ، فحش می دهند که چرا مثلا فلان بازیکن فلان تیم گل نزده است ، حاضر اند هر کاری کنند تا نکند که مقام بالای خود و آن پول های همیشه وعده دار را از دست بدهند . عقده جمع کنند و آخر سر هم شاید سر بچه ی کنار ماشین پشت چراغ قرمزشان ، شاید هم در صورت ظریفی ، آن را خالی کنند . با بی رحمی تمام از قدرت خود برای کشتن بقیه استفاده می کنند که فقط هر چه زودتر به چه برسند؟

آدم هایی که هر روز بی تفاوت از کنار هم رد می شوند .. بی هیچ حرفی . بدون اینکه به بدبختی هم نگاهی بی اندازند که شاید این ماییم که راه گشای مشکلات دیگران می توانیم باشیم .

مجسمه هایی که دیگر عشق را نمی بینند ! چیز دیگری جلوی چشمانشان را گرفته . حالا فکر می کنند که دنیا پول است ، خانه است ، خانواده است و تحصیلات و به آن هم که این ها را ندارد خیری نمی رسانند .

شاید یادشان رفته که اصلا ما برای چه این جاییم .. اصلا برای چه کسی باید زحمت خلق کردن ما را بکشد و نود سال هم به ما وقت بدهد ؟

حس می کنم که قلبم هم خسته شده و قصد کرده که سیاه شود ، تاریک و ساکت شود و دیگر یاد دوران عاشقی اش نیفتد .

می ترسم که منم مجسمه ای سنگی بشوم که دیگر بی تفاوت است ، خودش را به در و دیوار می زند ، قلب میشکند ، پول می خواهد و بی تفاوت از کنار آن چشم های همیشه خسته رد می شود .

می ترسم که منم بزرگ بشم و مرد بشوم و مجسمه ای که دیگر نمی بیند ...