ساعت 12 شب بود .

ساعت 12 شب بود . کامپیوتر جلوم روشن بود و همینطوری بهش زل زده بودم . فکر کنم حدود 3 ساعتی شده بود که "فقط" به صفحه کامپیوتر زل زده بودم . وضعیت پیام ها : شما هیچ پیامی ندارید . از زمان آخرین پیام هایش خیلی گذشته بود . اصلا شاید منو یادش رفته بود . اوایل میگفت فردا میام . فردا ها می گفت هفته ی بعد میام . الان دو هفته بود که یه روز درمیون میودم نگاه می کردم شاید پیامی اومده باشه . خیلی احمقم . اینطور نیست ؟ او رفته بود . برای همیشه . باید می پذیرفتم . بلند شدم . از اتاقم بیرون رفتم . همه خواب بودن . فقط منم که بیدار موندم . کسی اینجا نیست . از هر طرف خانه صدای نفس کشیدن و گاه خر و پف های یکی میومد . رفتم جلوی پنجره . پرده رو کنار زدم . همه ی محله خواب بودن . چراغ همه ی خونه ها خاموش بود . رفتم تو اتاقم . وضعیت پیام ها : شما هیچ پیامی ندارید . کامپیوترو خاموش کردم . رفتم دراز کشیدم . سر جای همیشگی . همان جایی که قهوه می خوردم . همان جایی که هدایت می خوندم و آهنگای غمگین گوش میدادم . کتابمو از کنار تختم برداشتم . مسخ بود . صد بار خونده بودمش . ولی دوست داشتم صد بار دیگه هم بخونم . شاید چون حس می کردم غمی داره که درکش می کنم . یادمه به داستان جدیدش رسیده بودم . شروع کردم . "من پیش مرده ها مهمان بودم . مقبره ی .." اه . لعنتی . دوباره نه . امشب هم نمی توانستم تمرکز کنم . جدیدا اینطوری شده بودم . چم شده من ؟ دوباره .  "من پیش مرده ها مهمان بودم . مقبره ی بزرگ بسیار تمیزی بود . چندین تابوت ... " . نه نمیشه . کتابو گذاشتم کنار . نتونستم جلوی خودمو بگیرم . رفتم دوباره کامپیوترو روشن کردم . شاید پیام داده باشه . وضعیت پیام ها : شما هیچ پیامی ندارید . خب شاید دوباره من باید پیامی میدادم . مسخرست که به آدمی که هنوز به پیام قبلیت جواب نداده ، دوباره پیام بدی . ولی خب بهتر از تنهایی بود . بهتر از این همه روز بی هدف زندگی کردن بود . گزینه " پیام جدید " رو زدم . خب حالا باید می نوشتم . دستمو گذاشتم رو کیبورد . " سلام ... خوبی .. ؟" پاکش کردم . "سلام ، ببخشید که دوباره مزاحمتون شدم ، می خواستم ... " پاکش کردم . "سلام ، ببین نیکو ... " پاکش کردم . "چرا جواب منو نمیدی آخه ؟ " و باز هم پاکش کردم . شاید که واقعا او رفته بود . برای همیشه . باید می پذیرفتم . هیچ صدایی نمیومد تو خونه . قبلا بهم گفته بود " چرا هر روز پیام میدی ؟ خب نمیرسم جواب بدم همشونو " راست می گفت . زیاد بهش پیام میدادم . عادت بدی بود که پیدا کرده بودم . ولی خب اون نمی فهمید . نمی فهمید روز هایی که یک کلمه هم توش حرف نزدی یعنی چی . نمی فهمید حرف نزدن با پدر و مادر و نزدیکانت یعنی چی . نمی فهمید کتاب خوندن های چند ساعته بدون هیچ زنگ تلفن یعنی چی . می خواستم لااقل یک نفر باشد تا باهاش حرف بزنم . خودمو خالی کنم . نمی تونستم این همه ساکت باشم . ولی با این حال تنهایی رو دوست دارم . تنهایی برای من خیلی لذت بخش تر از بودن با آدمای اون بیرونه . همیشه حتی وقتی که توی جمع های شلوغ هم بودم احساس تنهایی میکردم .  یعنی الان کجا بود ؟ چیکار میکرد ؟ پیش کی بود ؟ شاد بود یا ناراحت ؟ هیچی نمیدونستم . چقدر راحت رفته بود و جواب نمیداد . یعنی به منم فکر می کرد ؟ معلومه که نه . خیلی احمقم . اینطور نیست ؟ ولی شاید فکر میکرد . از کجا میدانستم ؟ شاید اونم مثل من الان تنها باشه و یادش بیوفته که میتونه با من حرف بزنه . شاید دوباره بیاد . صفحه رو دوباره بارگذاری کردم . ضعیت پیام ها : شما هیچ پیامی ندارید .