۵ مطلب با موضوع «داستان کوتاه» ثبت شده است

برای الیز

Image result for forelise art

 

 

 

 

 

آرام در مراسم ختم نشسته بودم . 

تک و تنها نشسته بودم و غذایم را میخوردم . دلم گرفته بود . از همان اول روز که بیرون آمدم فهمیده بودم که امروز روز من نیست . مثل بقیه روز ها . هوا گرفته بود . خورشید پشت ابر ها بود . باد سرد می وزید . نشانه های من . و حالا هم که سر تا پا سیاه سر میز در مراسم ختم نشسته بودم . 

کسی با من کاری نداشت ، من هم با کسی کاری نداشتم . همه چیز در سکوت برگزار شد . همه ی میز های دیگر خالی بودند . فقط من آنجا بودم . تنها صدای کارد و چنگال ها می آمد که حریصانه بر گوشت حمله می کردند . 

در باز شد . هوای سرد داخل آمد . خودم را جمع تر کردم . نوازنده پیانو آمده بود . نشست . شروع کرد به نواختن . 

زیبا می نواخت . پیانو صدای قشنگی دارد . مهم نیست عاشق باشی ، معشوق باشی ، ناراحت باشی یا شاید دیوانه . پیانو معجزه می کرد . تو را در احساس نوازنده ای که شاید قرن ها پیش آهنگی را نواخته بود غرق می کرد . جوری که زمان از دستت برود و نفهمی که چقدر نشسته ای و چقدر در فکر فرو رفتی و چند قطره اشک بر گونه هایت نشسته است . 

شروع کرد به نواختن . 

زیبا می نواخت . مرا یاد گذشته ام انداخت . گذشته ای که در آن پیانو می زدم . آری ، روز هایی بود که با حس خوب پشت پیانو نشسته بودم و آکورد می گرفتم و دست هایم موج بر میداشت و انگشتانم بر روی نت ها با وقار و با ظرافت می رقصیدند . و بعد هنری که می آفریدم  . در دنیای دیگری فرو می رفتم . دنیای احساسات غیر قابل انتقال . دنیای پشت فلسفه . نمی شود هر چیزی را گفت و به دیگران آموخت . بعضی چیز ها باید نواخته شوند ، باید کشیده شوند ، باید خوانده شوند و بعضی چیز ها هم باید بوسیده شوند . می نواختم و از هنری که در احساساتم غوطه ور بود لذت می بردم . 

به دست هایم نگاهی انداختم . دست هایی نبود . چنگال هایی سیاه و کریه بودند . شاید علتش همین بود که قدرشان را ندانسته بودم . سال ها بود نرقصیده بودند . سال ها بود نیافریده بودند . سال ها بود فقط فحش داده بودند ، زده بودند ، خورده بودند و انحنای دور کمری را گرفته بودند . چنگال های زشتی که عمرشان تمام شده بود . وقتش بود آن ها را دور بیندازم . 

به فکر فرو رفته بودم . فکر بدن سالم و جوانی که روزی در دربار های فرانسه و انگلیس خم شده بودند . بدنی که روزی در آینده در نقاشی های زیادی دیده خواهد شد . اما الان چه . بدنی خمیده و رو به نابودی داشتم . 

به ذهنم که روزی پر از امید و شوق زندگی بود . ولی امروز فقط چند آهنگ بلد بود . هر بار دوباره از اول تکرارشان می کرد . و بعد تعدادشان کمتر و کمتر می شد . 

شروع کرد به نواختن .  

زیبا می نواخت . کسی آمد سر میز من نشست . سرم را که پایین بود بالا نیاوردم . به خوردنم ادامه دادم . نمیدانست که تنها بخشی که از انسانیتم باقی مانده است همین سیر کردن شکم خودم هست . زیر چشم دیدم که دستان لرزانش را روی میز گذاشت . 

- ازت خواهش می کنم .

- پاشو برو . اجازه ندادم بیای سر میزم بشینی . 

- تو رو خدا بس کن . فقط ازت می خوام برگردی . ازت خواهش میکنم . 

- این تو بودی که رفتی . نه من . حالا هم تو برگرد و برو . 

- آه .... خواهش میکنم ..... 

صدایی را شنیدم . شاید صدای افتادن قطره اشکی روی میز بود . شاید هم صدای باد بود . من اولی را ترجیح می دهم . دوست داشتم زجر کشیدنش را ببینم . همانطور که او روزی مرا زجر داده بود . روزی که مثل دیوانه ها خودم را به در و دیوار کوبیده بودم . کتاب خانه ام را انداخته بودم و تمام کتاب هایم را پخش و پلا کرده بودم . روزی که دو بسته باقی مانده سیگارم را هم تمام کرده بودم . روزی که بعد از آن دیگر اشکی در من نمانده بود . 

- .... ازت خواهش میکنم ... بیا همینجا تمومش کنیم . بیا دوباره برگردیم . من دوستت دارم .... دوستت دارم ....

و صدای دوستت دارمش در گوشم پیچید . بر لبانم بوسه زد . بر زبانم مزه داد . بر چهره ام آرام گرفت . بر شانه ام خستگی اش را خالی کرد . صدای لعنتی دوستت دارمش . 

- من دیگر دوستت ندارم . مرا ببخش .

آهی کشید . آهی از عمق وجود . البته اگر وجود ما انسان ها عمقی هم داشته باشد . گریه میکرد . موهای سیاهش را میدیدم که روی میز پخش شده بود . سرم را هم بلند نکردم . دیگر احساسی نداشتم که خرجش کنم . دیگر عشقی نبود که به پایش بیندازم . همه را گرفته بود و برده بود و سوزانده بود . و حالا برگشته بود . ولی چقدر دیر بود ... 

- یه عمر ، توی بلندی ها بودم ، در بالای قله ها دنبال بهترین ها گشتم . تمام عمر در صخره ها دنبال کسی بودم . در کوه های بلند و در عمیق ترین دریا ها . همه ی عمر سعی کردم دنبال بهترین ها باشم ، در بلندی ها ، نفهمیدم که آدمای خوب بی صدا میان و در سکوت میرن . نفهمیدم که آدمای خوب جای دیگه ای بودن . منو ببخش ... 

شروع کرد به نواختن . 

زیبا هم می نواخت . آهنگش اوج گرفت . اشک هایش اوج گرفت . و همینطور بغض من . خشکم زده بود . از حرف آخرش . از او که الان تا این حد پشیمان بود . سرم را بلند کردم . هیچکس نبود . دستمالی برداشتم ، دهانم را پاک کردم و دستانم را دور هم حلفه کردم . به روبه رویم که هیچ چیز نبود خیره شدم . صدای موسیقی و دوستت دارمش توی سرم بود . 

صدای آهنگ اوج گرفت . اشکی از چشمم آمد . آرام از چشم های سیاهم دور شد و بر پوست صافم لغزید و از کنار تار های موی صورتم گذشت و پایین افتاد . صدای موسیقی قطع شد . چشمانم را بستم . به صد و دوازده سال و چهار ماه و سه هفته و دو روز و پنج ساعت و دو دقیقه و ده ثانیه بعد فکر می کردم ... 

 

بلند شدم . از در وارد شدم . باد سردی داخل آمد . پشت پیانو نشستم . آهنگ برای الیز را شروع کردم . برای الیز می نواختم . الیزی که روزی رفته بود و چنان قلب مردی را فشرده بود که از میان اشک هایش چنین شاهکاری خلق شده بود . الیز رفته بود . نه امروز ، بلکه صد ها سال پیش . شاید هم بیشتر . قلب شکسته ی نوازنده سال های سال بود که زیر تلی از خاک و کثافات دفن شده بود . اما چیزی باقی مانده بود . از عشقی که روزی خرابش کرده بودند و نابود شده بود ، همچنان اثری باقی مانده بود . و این برای من نوازنده معنای جاودانگی را داشت . 

شروع کردم به نواختن . فقط یک مرد آنجا نشسته بودم . به رو به رو زل زده بود . 

آهنگ اوج گرفت . الیز برگشته بود . جلوی من ایستاده بود . گریه می کرد . فریاد می کشید . جمله ی لعنتی "دوستت دارم" را فریاد می کشید . جیغ میزد ، خودش را چنگ میزد . اما افسوس که صدایی را نمی شنیدم . بغض کردم و آرام گریه کردم و دستانم به لرزش افتاد . من می گریستم و الیز گریه می کردم و فریاد می کشید . ناله می کرد . صورتش چقدر زیبا بود . 

و بعد آهنگ تمام شد . 

مرد خیره به خاک برگشت . الیز به دنیای مردگان خودش . من هم به به صد و دوازده سال و چهار ماه و سه هفته و دو روز و پنج ساعت و دو دقیقه و ده ثانیه قبل . 

و بعد سالن مراسم ختم در تاریکی فرو رفت . 

 

  • Emad K.A Hossein
  • شنبه ۱۶ بهمن ۹۵

داستان کوتاه "خالی"


داستان کوتاه 

"خالی"

متن کامل در ادامه مطلب

  • Emad K.A Hossein
  • چهارشنبه ۱۳ بهمن ۹۵

از اعماق تاریکی ها برایت میگویم

" از اعماق تاریکی ها برایت میگویم "

.

-- در تنهایی و سکوت خوانده شود --

-- و این داستان سلاح من خواهد بود در روزی که به من معتقد شوی --

.

Post Updated

یه تغییر کوچک در بخش پایانی صورت گرفت . ممنون میشم دوباره نگاهی به پایان داشته باشید .

.

متن کامل در ادامه مطلب

  • Emad K.A Hossein
  • يكشنبه ۱۰ بهمن ۹۵

اینجا مزرعه ی حیوانات است .

Related image

اینجا مزرعه ی حیوانات است ....

متن کامل در ادامه مطلب . 

  • Emad K.A Hossein
  • پنجشنبه ۳۰ دی ۹۵

داستان کوتاه " شیرین و فرهاد و صادق هدایت "

داستان کوتاه

شیرین و فرهاد و صادق هدایت

باز هم یک روز خسته کننده دیگر بود .

معمولا در این موقع ها کاری که میکرد رفتن به کتاب فروشی بود . همیشه حضور در کتاب فروشی به اون دلگرمی و انرژی زیادی می بخشید ، به طوری که تا چند روز با هر کسی حتی دشمن هایش هم خوش اخلاق تر بود . 

-------------------------------------------

داستانش قدیمیه . چند ماه پیش نوشتم . اصلا قلم خوبی هم نداره و از نظر ادبی هیچ حرفی برای گفتن نداره .  همچین هم داستان شاید حساب نشه . اون موقع که اینو نوشتم بیشتر از روی این درد تنهایی و برای اعتراض به نظام آموزش و پرورش نوشتم . و اینکه چقدر می تونست دوستی های ساده و سالم وجود داشته باشه .


 متن کامل در ادامه مطلب


  • Emad K.A Hossein
  • شنبه ۱۱ دی ۹۵
a boy who is trying find light in the darkness . overhung , Causeless ....

" ما اون جسم پژو ، با مغز پیکان "