۵۰ مطلب با موضوع «یادداشت های من» ثبت شده است

دلم گرفت .

امروز صبح ،

آلبوم رادیکال شاهین منتشر شد . 

گوش کردم . و با نت به نتش گریستم . این مرد می فهمد . این مرد بیشتر از چیزی که فکر می کردم می فهمد . هر چند که اشتباه می کند ..

دلم گرفت . 

از جایی که در آن هستم . 

جایی که نمی توانم خودم را در میان این جماعت جای دهم .نمی توانم در میان بازی آبپاشی تماشاچی نباشم ، در میان ابتذال روی لبخند ها سکوت نباشم ، در میان خزیدن مار ها گوش به زنگ نباشم ، درمیان احساس غرورشان دهنی خفه شده باشم ، ... آه .. نمی توانم . 

جایی که جوانی نکردم . زودتر آگاه شدم و با سرکشی به جلسات عرفان و سیاست و فلسفه از بعضی بزرگان که هم اکنون تعدادی از آن ها در اوین به سر می برند ، بکارت ذهنم را دریدم . من باید بدنی می بودم در حال شوتیدن توپ فوتبال و جنگ بر سر ساندویچ فلافل مدرسه و غرق در ویدیو های گوشی . شاید هم بدنی که گوشی پر از شماره دارد و چشم هایش خیس نمی شود و در انتظار آینده ای در قفس ، در رویای علفزار ، است . باید به جای تل کتاب هایم لباس داشتم و میان قلم هایم موچین و به جای سینه ای پر درد ، دوست هایی که آخر هفته در پارک ها دور همی دارند . نباید به دنبال تفسیر شعر های شاهین می گشتم  ، نباید با استاد ملکیان آشنا می شدم ، نباید کتاب های مهدی موسوی را می خواندم ، نباید بیدار می شدم . که در محله ما هدف چیز دیگری بود . از شاهراه به بیراهه رفتم و گم شدم . بیراهه ای تاریک . باید چراغی می بود . شاید اگر نور باشد پیدا شوم . نور خودم شدم . کتاب ها را بیشتر کردم . سراغ طبقه های ممنوعه رفتم . سایت های فیلتر . کتاب های فراموش شده . متن های منسوخ . جوانی را کنار گذاشتم . گرفتن دست دختری را در روز ولنتاین کنار گذاشتم . هم آغوش شدن در پارتی ها را کنار گذاشتم . دوست هایم را کنار گذاشتم . می دانستم باید جور دیگری باشد . فیلم ها و اهنگ های شاد و لباس های مد و فوتبال های ته حیاط را کنار گذاشتم . و حتی آدم برفی های زمستانی . نور شدم . اما ندانستم بیراهه ای که رفتم سر از بیابان دارد . بیابانی با کیلومتر ها فاصله از هر آبادی . زمان محدود است . شمع آب می شود . خودم را در پوچی مطلق دیدم . کسی نبود دستم را بگیرد . کسی نبود راهی نشانم دهد . فقط صدای خنده های دیگران از کیلومتر ها فاصله در گوشم می پیچید . بیماری سراغم آمد . نشانه هایش در هر سایت روانشناسی یافت می شود . تنهایی عظیمی سراغم آمد . به انزوا رفتم . نزدیک ترین کسانم هزاران متر با من فاصله داشتند . هیولایی کوچک و احمق در کنج اتاقی بودم . شمع آخرین کورسوی نورش را حواله ی تاریکی کرد و سپس خاموش شد . ترسیدم . از عمق تاریکی بیابان . از آینده ای که شاید دیگر نبود ترسیدم . تصمیم به خودکشی گرفتم . فراموش شدن . اما محاسبه ای اشتباه کردم . در مخرج کسری عددی اشتباه گذاشتم تا صفر شود . کسر بی معنا شد و دیگران مشکوک به دامنه اش شدند و عامل صفر کننده را حذف کردند . این بار اول بود . با خودم گفتم دفعه بعد اشتباهی نخواهم کرد . حال زمان بازگشت بود . اما نوری نبود . باید ته مانده شمع را میان کاغذ ها و دستمال های مچاله می گذاشتم و آتش می زدم تا هر چه بود و نبود بسوزد و نوری پدید آید تا بتوانم برگردم . همه چیز را کنار گذاشتم . خودم را مانند دیگران کردم تا شاید تفکر نرمال آن ها به من هم سرایت کند . خودم را غرق ویدیو ها کردم . دستانم تا ابد سیاه خواهد ماند . کتاب هایم را کنار گذاشتم . دوستان خوب مجازی ام را فراموش کردم . در مدرسه دیگر خفه شدم . دیگر حرفی از تفسیر و علم و سیاست و راه خوب و بد نزدم . فقط خندیدم . محبوب شدم . انزوا ترکم کرد . می توانستم بددهن و بی خاصیت باشم . خوششان آمد . من هم پای ثابت پارک هایشان شدم . پای ثابت تیکه انداختن هایشان . پای ثابت سیگار هایشان . جسد بودم . حال کردم . و بعد گندیدم . بوی تعفنی که از هزاران کیلومتر می آمد . غرق در ویدیو ها شدم . غرق در سیگار . غرق در دوستانی که بی هدف در حال کوفتن خود در آب و آتش بودند فقط برای جفت گیری زود تر از موعد . اما چیزی در قلبم گواهی نمی داد . گواهی فوت بدن را نمی داد . نتوانستم دست کسی که دوستش ندارم را بگیرم . نتوانستم دل کسی را بشکنم . نتوانستم کسی را از مدرسه تا خانه اش دنبال کنم ، شاید که شماره ای برای این سگ بیندازد . نتوانستم شب های تاریک بیابان را فراموش کنم . و باد خنک آن را . در این میان . هجده سال گذشت . هجده سال لعنتی . 

حال چیزی از من نمانده است . بدنی در رویای دریدن بکارتش ، شاید که جبرانی باشد برای ذهن خسته اش ، دستانی سیاه و سایه ای گندیده ، موهایی که تار های سفید نه چندان کم تعداد آن از گذشته ای سیاه و سفید خبر می دهند ، ذهنی که هنر هایش و زیبایی را فراموش کرده و بی اعتنا شده است ، طوری که در جواب توجه دیگران باز دوست دارد سیگارش را بردارد و تمام بدبختی هایش را بر یک ور اندام سیگار بیندازد . تنها مردی فراموش شده مانده است . مردی که شبی تا عمق بیابان ها رفت و هیچ نیافت و امروز به مانند درویشان دریوزه ی شهر عشق شده است . و در شهر عشق ، فقط سکه های شهوت نسیب گدایان می شود . مردی که دوست داشت کودکی و جوانی اش به خنده و بغض با دوستانش می گذشت . نه خفه شدن از نوشته های هدایت در میان سکوت و تنهایی . شاید اگر دستانی بود او را می گرفت این چنین نمی شد . شاید اگر پدر و مادر احمقش لحظه ای برنامه های مضحک تلویزیونی را ترک می کردند این چنین نمی شد . شاید اگر کسی بود نقاشی های تماما سیاه و خط خطی اش را می گرفت و از روی محبت دستی بر سرش می کشید ، این چنین نمی شد . حال من مانده ام و آینده ای که در آن محکوم به فراموش کردن و فراموش شدن شده ام . کانسپت جذاب دومین خودکشی آمد . دوستانم نگذاشتند . نمی دانم چطور دلسوزیشان را جبران کنم . حتی نمیدانم لیاقت محبتشان را دارم یا نه . نمی دانم چرا اینطور شد . 

اما هم اکنون که نشسته ام و این ها را می نویسم ، کسی که در خانه ای در کرج نشسته و این ها را می نویسد را ، نمی شناسم . این بدن سلاخی شده را نمی شناسم . کاش میشد دکترش باشم . یا قصاب . شاید هم جلادش . اگر آن معامله ها و پول های بادآورده پدرش نبود اینجا هم نبود . همین دوستان را هم نداشت . دلش گریه می خواهد . بغض می خواهد . از گذشته ای که داشته و آینده ای که نابود کرده . از نقاشی هایی که روزی دیده و حال از خاطرش نمی رود و هیچ کس شاید حس میخکوب شدن جلوی آن ها را نداند . اما شاهین می داند . او خود میخکوب شده بود و راهش را باز کرده بود . فریاد برآورده بود که ماه آمد . منجی شهر نیمه جان آمد . جنگاور سپاه آمد . اما حال خودش هم بی چراغی سرگردان است . چگوارای بی کلاه شده بود . خودش خودش را ترور کرد . حال او مانده است و پنجاه دقیقه اشک و خشم با موسیقی و بغض ها و خاطرات بر باد رفته ی من . 

کاش میشد به روز های قبل بازگشت . بازگردم به جوانی ام . شاید اینبار کسی باشد . کسی که امروز باید فراموشش کنم . اما رویای بزرگ شدن و دوستی با او تا ابد در من می ماند . شاید اینبار او باشد . دستانم را بگیرد . نور راهی باشد . برای هم نقاشی بکشیم . نه سیاه و خط خطی . زیبا و پر از حس شاعرانگی . نه به مانند امروز که نقاشی های جوانی ام را می کشم و آخرین مربی مانده در مهد باید به زور مرا تشویق کند . و اکنون چشم های آرامش از خواندن متن طولانی من خسته شده است . 

شاید اینبار ، پدر و مادری بهتر داشته باشم . دوستشان داشته باشم و آن ها هم مرا با تلویزیونشان عوض کنند . شاید اینبار موجود دوست داشتنی تری بشوم . کسی که دوستان زیادی دارد . نه دوستانی که دوستشان نداشته باشد ، نه جمعی ترسو یا پررو یا جمعی کینه به دل با چاقو . کسانی که حوصله شنیدن داستان قصه ات را داشته باشند . کسانی که هم صحبتت شوند و پشتت بایستند . زمانی که کم آورده ای یادشان باشی . زمانی که دلت گرفته با چشمانش آرامت کند . 

اما افسوس . از روز های رفته ام . و آینده خاموشم . و این بدن پر از زخم و چرک کرده . 

آری . در این جنون و روان متلاشی شده ، دوست دارم بنشینم ، 

حرف هایم را بریزم سطل آشغال ، جلوی اشک هایم را بگیرم ،

و با گلویی پر از بغض ، در این سکوت تنهایی ، به موسیقی های دردناک شاهین گوش کنم .

در حالی که دستان کشیده و بلند و سیاهم روی زمین جمع شده است . چشم های خالی ام خیره شده است ، و لب های نداشته ام زمزمه ی نوایی بی معنی دارد . شاید اما ترجمه اش آزادی باشد . آرام آرام هم از جایی از بدنم خون می رود ...

و در همین لحظه ،

باز دوست دارم در میان جماعتی که شاد هستند و فحش می دهند و می رقصند و عاشق می شوند و دست یکدیگر را می گیرند و در آروزی دیدن دوباره هم اشک می ریزند ، یا باز هم می خواهند میان کتابی عاشقانه موسیقی قشنگی گوش کنند و از دوستی ها و عشق های خام جوانی خود و عکس های دونفره آینده حرف می زنند و به نوشتن کتابی برای مسابقات داستان نویسی فکر می کنند ،

جسدی بی جان باشم . زیرا کسی آن سوز سرمای بیابان را به یاد ندارد . 



-----------------------

دستانم را روی کیبورد گذاشتم و همه اش از دل گرفته ام آمد بیرون . 

ببخشید اگر طولانی است . ببخشید اگر زبانش وحشی است . 

به بزرگی خودتان ببخشیدش . 

  • Emad K.A Hossein
  • جمعه ۲۹ بهمن ۹۵

غمی از غم های دل شکسته من

روزی از روز های گذشته ،

در میان نوشته های اینترنتی ،

بلاگی را پیدا کردم که شاید تا آخر عمر فراموش نکنم ،

وبلاگر دختر جوانی بود . شاید اون موقع هجده سالش بود . 

زشت بود . خودش می گفت به قدری زشت هست که همیشه متوجه نگاه عجیب همه رو خودش میشه . 

نوشته هایش را می خواندم . تنها بود . دوستی نداشت . از اتاقش بیرون نمی آمد . دوای تمام درد هاش گریه شده بود . 

دانشگاه رفت . هنوز نوشته هایش را می خواندم . باز هم تنها بود . باز هم دوستی نداشت . هر روز با امید ندیدن فردا می خوابید . 

عاشق پسری شده بود . فکر می کرد شبیه خودشه . یادمه کلی پست عاشقانه گذاشته بود . اما هیچوقت جرات نکرد به پسره چیزی بگه . هیچ اعتماد به نفسی نداشت .

روزی پست گذاشت که پسر ازدواج کرد و رفت . دانشگاهشو ول کرد . خونه نشین شد . تمام دلخوشی اش همان وبلاگ بود . 

روزی نوشت که اگر زیبا باشی هر زیر چشم نگاه کردنت کلی عاشق دارد اما اگر زشت باشی ، شدیدترین احساساتت هم خریدار ندارد . 

آن روز ها دلم شکست . دلم از تنهایی اش شکست . دلم از پسری که گذاشته بود و رفته بود و هر روز خاطراتش در ذهن دخترک مرور می شد ، شکست . 

از خودم بدم اومد . از مرد بودنم . از آدم بودنم . رفتم سراغ وبلاگش . خواستم باهاش دوست بشم و برای باقی مونده این زندگی کوفتی آرومش کنم . 

اما دیر شده بود . دیر رسیده بودم . رفته بود . برای همیشه . نمی دانم ، شاید کاری بود ، شاید خودکشی کرد ، شاید هم برای همیشه در گوشه ی اتاقش خودش را حبس کرد .....

هنوز که هنوزه شب هایی با تصوراتش از خواب می پرم . کجاست ... چی کار میکنه ...

در میان غم هایم به او فکر می کنم ، به دست هایی که روزی احساساتش را نوشته بود و دیده نشده بود ...

به چشم هایی که شاید هیچوقت دستی اشک هایش را پاک نکرده بود ...

دلم شکست . از دختری که نابود شد . همین الان هم نتوانستم اشک هایم را نگه دارم . همان روز ها بود که قبول کردم خداوند عادل نیست . زیبا نیست . چرا نابودی کسی را خواسته بود . تا در بهشت زیبایش کند ؟ غم دل شکسته را نمی داند ؟ غم یک دختر را چطور تحمل می کند ؟ من نتوانستم هیچ جوابی پیدا کنم ...

نتوانستم برای خدایی که حق کسی را اینچنین لگدمال کرده بود حق اللهی اختصاص دهم . خدایا ، اگر هستی ، با تمام بزرگی ات ، از این بنده ی حقیرت بشنو که تو جایی بدهکار هستی . برایم مهم نیست در جهنم چقدر عذابم بدهی ، فقط عذاب جسم است . تو برای انسانی تمام زندگی اش را جهنم کردی ... 


کاش ذره ای از حال دخترک خبر داشتم . این پست برای او . اگر هنوز در گوشه اتاقی نشسته است .....

  • Emad K.A Hossein
  • پنجشنبه ۲۸ بهمن ۹۵

هزارتوی بی پایان

روزی از روز های نامعلوم آینده

از اتاق عمل بیرون می آیم ،

زمانی که لباسی بر تن ندارم و فقط دستکش هایی سیاه و چرم بر دست ،

چشم هایم تماما سیاه است . به مانند مردی که دچار جن زدگی شده است .

آن روز زیبا هستم . البته شاید . خودم هم نمی دانم . 

در اتاق پشت سرم کسی را کشته ام . کسی که بیست سال با آن زندگی کرده بودم . 

جسمی که بیست سال میزبانش بودم . حالا چیزی جز جسدی سلاخی شده در اتاق پشت سرم نیست ،

همانجا خواهم ایستاد . بیرون اتاق عمل . برای سال های سال . بدون احساس و فکر . 

تا شاید روزی تو بیایی . از افق های محو و سیاه . موهایم را چنگ بزنی . بوسه ای بر گونه ی من بزنی ، 

و بعد سیاهی چشمانم رفته است .

 سپس تا ابد در میان این هزارتوی بی پایان به دنبال دوباره بوییدن عطر تنت خواهد دوید .... 


  • Emad K.A Hossein
  • پنجشنبه ۲۸ بهمن ۹۵

شادی

“He who finds
happiness in you
is yours .
All others are guests .
کسی که شادی اش را در تو می یابد ،
ازآن توست . 
دیگران رهگذرند .” 
― مولانا جلال الدین محمد،بلخی

  • Emad K.A Hossein
  • پنجشنبه ۲۸ بهمن ۹۵

وداع

وقتی چنان در طبقه ی وسط گیر افتادی که حتی نمی دانی چه باید بنویسی ... 


نگذاشتی جسد را وداع گویم . حال این مرده ی متحرک را تحمل کن . این مرداب رویا را . 



  • Emad K.A Hossein
  • چهارشنبه ۲۷ بهمن ۹۵

لذت

و نمیدانی چه لذتی دارد ،

وقتی که شب هنگام پشت پنجره نشسته ای ،

در حالی که اشک هایت تمام شده ،

و گذشته را فراموش کرده ای . گذشته هم تو را فراموش کرده . 

صدای داد های پدرت را فراموش کرده ای ، کسی که تو را نمی بیند را فراموش کرده ای ، 

و به فکر آینده ای باشی که در عمیق ترین سیاه چاله ها یافت می شود ، 

هنگامی که برای آخرین بار سمفونی های بتهوون را گوش می کنی . 

 

 

 

 

  • Emad K.A Hossein
  • شنبه ۲۳ بهمن ۹۵

آخرین

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • Emad K.A Hossein
  • شنبه ۲۳ بهمن ۹۵

به زودی

و هنگامی که فکرم پیش تو بود ،

مغزم جمله ای گفت . 

شاید این آخرین سیگارت باشد . فراموش شده ی حرامزاده ی بدبخت . 

سیگار را ترک کردم . تمام کیف پولم را برای کودکی خالی کردم . و بعد خودم را زدم .

امروز ، بیشتر از هر زمان دیگری شکسته بودم . و تو تیر خلاص را زدی . 

پایان داستان . به زودی . 

  • Emad K.A Hossein
  • شنبه ۲۳ بهمن ۹۵

نام داستانی که نوشته ام و کسی نمی داند

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • Emad K.A Hossein
  • جمعه ۲۲ بهمن ۹۵

مرد

فکرم هم دارد ته می کشد . مثل بقیه بدنم در گوشه تنهایی اتاق . یا مثل ریه هایم زیر هجوم بی رحمانه ی دود . 

دیگر داستان عاشقانه هم نمی توانم بنویسم . از همان هایی که همه دوست دارند . و مردی که نتواند داستان عاشقانه بنویسد دیگر به هیچ دردی نمی خورد . 

پرده ها آرام بالا می رود . زنی خمیازه می کشد . و داستان غم انگیز و حوصله سر بر همیشگی آغاز می شود . 

مردی در صفحه ای تماما سیاه و سفید ایستاده است . یک جا ایستاده و به سیگارش پک می زد . همین . بعد از ده دقیقه تماشای این صحنه حوصله همگان سر می رود . سالن کناری فیلم جدید دارد پخش میکند . فیلمی که در آن مردی عاشق زنی زیبا می شود و با هم جر و بحث می کنند ولی آخر به هم می رسند . فیلم پر است از تیکه های مردان به زنان و دلبری های زنانه برای مردان . نیمی از تماشاچی های ته سالن ، به سراغ دیدن فیلم دیگر در سالن بغلی می روند . بعد از پنج دقیقه حوصله سر بر دیگر ، تعداد اندکی در سالن باقی مانده اند . نیم ساعت مرد همانجا ایستاده است و سیگار پشت سیگار آتش می زند و خسته هم نمی شود . تنها یک مرد در سالن است . مردی با موهای بلند و کلاهی کج و چشمانی بسته . احتمالا از اهالی فیلم ساز یا منتقدین است . تیپ هنری دارد . یک ساعت می گذرد و مرد درون فیلم بعد از مصرف دوازده بسته سیگار ایستاده می میرد . و بعد نقش بر زمین می شود . کسی سراغ او نمی آید . فقط افتاده و مرده است . احتمالا کارگردان کات می دهد زیرا صفحه کاملا سیاه می شود . مرد هنری از خواب بیدار می شود . دیرش شده بود . یک ساعت دیگر با ندا جلوی کافی شاپ همیشگی قرار داشت . بدون فکر درباره جایی که خوابیده بود و فیلمی که از دست داده بود رفت . 

پرده ها آرام بالا می رود . زنی نیست که خمیازه بکشد . و داستان غم انگیز و حوصله سر بر همیشگی آغاز می شود . 

.

صدایی را در گوش هایم می شنوم . انگار کسی با من حرف می زند . بیرون که می روم جایی را نمی بینم . همه جا تار است . از جلوی دستان التماس کن که رد می شوم ، دیگر دستم در جیبم نمی رود تا چند تومنی مچاله ای را در دستان سردش بگذارد . از جلوی دکه ها رد می شوم . مجله ها رویشان را آن طرف می کنند . دیگر حالشان از من به هم خورده است . به جایش کنت های سیلور به من چشمک می زنند . یا حتی مارلبورو های گلد . آن هم به شدت اغواگرایانه . و در تمام طول راه ها به نوشتن چرندیات دیگری فکر میکنم . یا به نامه های کسی که من را آرام می کند . یا شاید به دوستانی که دیگر نبودند . یا به نمره های خرابم . یا به مادری که دیگر مرا نمی خواست . مثل فرزندی حرامزاده . توهم سراغم می آید . کسی را میبینم . کسی که یکبار مردی رویش نشست . نتوانستم کاری کنم . کسی که همه می گویند نیست . خودش هم اصراری بر بودن ندارد. شاید واقعا نیست . اما آیا من هستم ؟ شاید که او واقعیت است و من در دنیای رویاهای آدم های دیگر هستم . آن هم به عنوان بازیگر صحنه پر کن . احمقی که در آخرین ردیف از عکس ها ایستاده است . احمقی که هفته ای یکبار بی سلام و خداحافظی وارد کتابفروشی می شود و می رود . احمقی که در کنار زوج های جوان نشسته در پارک سیگار دود می کند . احمقی که امروز هست و روزی نخواهد بود و تنها چند اعصاب خراب و یک دفتر پر از چرندیات و چند بسته پنهان شده از سیگار برگ و یک برادر جوان تر در قبرستان از خود به جا می گذارد . دیگر پسری در پارک ها شبانه قدم نمی زند . دیگر کسی مزاحم خنده های فروشنده ی کتاب فروشی نمی شود . دیگر کسی هر روز با امیدی که شاید خیلی وقت است از دست داده به گوشی کس دیگری زنگ نمی زند . دیگر کسی از کتابخانه ی تاریک کنج اتاقش کتابی بر نمیدارد . دیگر کسی نیست روز تولدش برای خودش هدیه بخرد .

و شاید هم ... برگه ای با نوشته هایی عاشقانه ، خیس شده از اشک و مچاله شده ، زیر بالشش ، که هیچ وقت جرات فرستادنش را نداشته است . و بیست سال بود که هر شب خط هایش را با خودش مرور می کند . در سردترین شب های تنهایی اش . 

و حتی دیگر کسی نیست که تنها باشد ...

  • Emad K.A Hossein
  • سه شنبه ۱۹ بهمن ۹۵

"او"

اتفاقی روزی با "او" آشنا شدم . 

اسمش را یادم نمی آید . مرد خوبی بود . 

"او" هم مثل من عاشق سیگار "بیدی" بود . اهل کتاب بود . فلسفه می دانست . ولی من کمی از "او" جذاب تر بودم . 

روزی با هم در کافه ای قرار گذاشتیم . میدانستم مرا می فهمد . می دانستم تا صبح می توانیم هم صحبت هم باشیم . 

به کافه رسیدم . پیدایش کردم . یک ساعتی گپ زدیم . دو لیوان نوشیدنی هم حرام ما شد . و بعد دختر زیبایی آمد سر میز ما نشست . 

"او" گفت که دوستش است . حسادتم شد . دختر بی نهایت زیبا بود . چشمان آبی . صورت سفید . مو های بلوند .

 به او گفتم که عاشقش هستم . او هم گفت که تو مرد جذابی هستی . 

بعد "او" عصبانی شد و یقه ی من را گرفت . من هم کتکی نثارش کردم و با اردنگی او را از آنجا بیرون انداختم . کمی هم زیر چشمم درد گرفت . و بعد دختر مال من شد . 

شب شلوارم را بالا کشیدم و از خانه اش بیرون رفتم . فردا صبح همان جایی بودم که اتفاقی با "او" آشنا شده بودم . 

مثل همیشه ، سیاه ، خاکستری ، بی احساس و البته بیدی بر لب . هوس یک کتاب فلسفی هم کرده بودم . 

 

#بوکوفسکی نه . 

#من

  • Emad K.A Hossein
  • دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵

بیا و مرا پیدا کن .

گم شده ام . در میان هزاران تیکه از خودم گم شده ام . جایی میان عقل و منطق و نوجوانی و جنسیت و احساس و قدرت و ضعف و امید و ناامید و روان و روحم گم شده ام . 

جایی میان تکامل و یا تکرار گناه گم شده ام . 

جایی میان وزش خنک باد و کوه و تویی که برایم داستان بخوانی ، و یا در خیابان های پر از هرزگی شبانه گم شده ام . 

جایی میان یک عماد خوب و یک حرامزاده گم شده ام . 

جایی میان یک فرشته و یک شیطان گم شده ام .

جایی میان عمق ذهن مشکوک به روان گسیختگی ام گم شده ام . رو به نابودی هستم ...


بیا و مرا پیدا کن . 

  • Emad K.A Hossein
  • دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵

دیوانگی

Image result for melancholia durer

حس ارضا کننده نابودی . نابود کردن یک زیبایی . طوفان پس از افسردگی .

شبیه سازی الگوریتم درد . ابتذال . سیگار ، مشروب و فراموشی . 

جنون . آثار فروید ، مارگریت ، دیورر ، گالری هنر سه بعدی خاموش ،

شوق برهنگی در سن کم ، میل به درخشش ، میل به تجربه ، 

سودازدگی ، بهترین نام ممکن است . بنشین و سودا کن و آتش بزن و از حس درد سوختن ارضا شو . 

و آیا لذت ؟ لذتی کیهانی ؟ یا سقوطی عرفانی ؟ به راستی در کدامین مرز گرفتار شده ام ؟

بغل کردن به همجنس هایم . باز هم فراموشی . تجربه ی دراکولا بودن . بستن در های انسانیت . دیوانگی . 

مقایسه با بزرگان . لذت . قدرت . غرور . تکبر . گوگول دوم برخواسته است . 

اما به راستی ساز و برگ حقیقت در میان کدامین دیوار های کاذب گم شده است ؟ 

سیگار . سیگار ، بهمن ، بیستون ، کنت ، مارلبورو ، تیر ، مهر و ... و ....

و بعد دیوانگی ، دیوانگی مطلق ، دیوانگی ، دیوانگی ..

لذت شنیدن شلیک گلوله های سربی و صدای کرکننده و جریدن جمجمه ات و افتادن جسم بی جانت

و بعد چنگ زدن های وحشیانه زیر دوش آب گرمت ،

تنی که له شده است ، اوج ذلت ، 

و اما او می آید ، بازی دو نفره می شود ، ذلت بار دیگر لذت می شود ،

آتش شدن زیر بدنی دیگر ، خیانت هایش و بعد هم تظاهر به غم

کد ها را حل کن . رمز را بشکن . مرز ها را به گه بکش . 

از خدایت هم جلو بزن . اگر او آفرید ، تو خرابش کن . 

زمان دارد به سر می آید و صدای ناقوس به زودی بلند خواهد شد . 

و بعد بیدار شدن حیوان درونت .

و باز هم صدای بوق ماشین های مزاحم .. 

و باز هم هرزگی های مجازی ، 

و باز هم افتادن جسم بی جان من ، 

و باز هم خدای خوب خواب در کتاب شاهین ، 

و باز هم جاری شدن گرما بر بدنم ... 

و در انتها ، طلیعه ای بر مالیخولیای بی پدر و مادر خاموش شده در کد های ژنتیکی من . 


  • Emad K.A Hossein
  • يكشنبه ۱۷ بهمن ۹۵

مطب روانشناس

با عجله وارد ساختمان می شود . درست بعد از تمام کردن سیگار کنت سیلور محبوبش . 

کسی در ساختمان نبود . صدای خاصی هم نمی آمد . شاید باید به طبقه پنجم می رفت . درست یادش نبود ولی احتمالا دفتر روانشناس در طبقه پنجم بود . 

همه به او گفته بودند روانی است . اما او خود باور نکرده بود . 

به طبقه ی سوم رسید . کسی شتابان از دری خارج شد . طبقه ی دکتر زیبایی . از او پرسید که دفتر روانشناس کجاست و او گفت که ده سال است که روانشناسی در این ساختمان نبوده است . 

خندید . به طبقه بعد رفت . 

منشی پشت میزش نشسته بود . طبقه چهارم . دکتر اعصاب . خواست از او بپرسد ولی بیخیال شد . مگر چند طبقه بود در کل ؟

به طبقه بعد رفت . طبقه پنجم . راهرویی دراز و خالی و به طرز ترسناکی ساکت آنجا بود . به انتهای راهرو رفت . هیچ چیز نبود . فقط یک صندلی و مردی که روی آن نشسته بود . در تاریکی . از او پرسید اینجا چه کار میکند و او جواب داد که ده سال پیش دنبال روانشناس بوده است . لحظه ای باورم شد که شاید اصلا روانشناس نیست و حق با آن مرد است . 

خندید . به طبقه بعد رفت . 

طبقه ششم . در آن طبقه هیچ چیز نبود . جوری خالی بود که لحظه ای تصور کرد شاید اصلا او هم نیست . خندش گرفت . مسخره بود . چقدر آن روز خندیده بود . سفیدی مطلق بود . دقیق تر که نگاه کرد دری آن جا بود . 

نزدیک شد . در را باز کرد . در به دیواری متصل نبود . صرفا یک در ، در سفیدی مطلق آنجا بود . آن را باز کرد . طبق چیزی که پیش بینی هم کرده بود پشت در هم هیچ چیز نبود . باز هم سفیدی مطلق . از در رد شد . 

به طبقه پنجم برگشت . کسی نبود . به طبقه چهارم برگشت . کسی نبود . به طبقه سوم برگشت . کسی نبود . منشی و مرد و دکتر زیبایی همه رفته بودند . 

از ساختمان خارج شد .

رفتگری بیرون ساختمان بود . از او پرسید که در ساختمان چه خبر است و چرا طبقه ی پنجم که باید دفتر روانشناس باشد خالی است . رفتگر پرسید که از کدام ساختمان حرف میزند . 

برگشت تا به ساختمان اشاره کند . ساختمانی نبود . فقط یک خرابه . از پشت سرش شنید که رفتگر گفت این خرابه پانزده سال است که اینجاست . 

با تعجب برگشت و دید که رفتگر هم دیگر نیست . 


  • Emad K.A Hossein
  • يكشنبه ۱۷ بهمن ۹۵

بیا

 بیا و این نبوغ آمیخته به جنون غلتیده به حاک و خون و زخم شده و چرک کرده را ببین ...

بیا و این دستان آلوده به سیاهی را ببین ..

بیا و این چهره ی سقوط کرده را ببین ...

بیا و جای خالی در قفسه ی سینه ام را ببین ..

بیا که من بیدارم و تو را میبینم ،
 و همین قسمت دردناک ماجرا است .

بیا تا دیگر در تاریکی ها به بحث فلسفی با حیوانات ننشینم . 

بیا تا در گالری های هنر به خطا رفته گم نشوم .

بیا ،

تا وقتی که هنوز در جسم انسانی ام خون قرمز رنگ دارم ، برایت انتظار می کشم .

بیا .

  • Emad K.A Hossein
  • شنبه ۱۶ بهمن ۹۵
a boy who is trying find light in the darkness . overhung , Causeless ....

" ما اون جسم پژو ، با مغز پیکان "