۲۳ مطلب با موضوع «یادداشت های من» ثبت شده است

پیشنهاد نوجوانی

خب امروز یه پیشنهاد دارم که مخصوص نوجوون هاست .

کاری که اگه تجربه کنید هیچ وقت لذتش رو از یاد نمی برید . 

نذارید دیر بشه . تا نوجوون هستید این کار رو بکنید . پیشنهادم برای دختر ها و پسر ها به صورت جداگانست . 

پ.ن 1 : اگه واقعا حوصله خوندن چرندیات دیوانه وار رو دارید بگید رمز میفرستم . 

پ.ن 2 : با این دید بگید رمز بدم که ممکنه نه تنها از نوشته ، بلکه از منم بدتون بیاد . 

پ.ن 3 : قرار نیست به همه رمز رو بدم ! و باید بگم بله از وبلاگ تد مهربون که خیلی هم خفنه تقلید کردم :/

میدونم احتمالش هست که همین چند نفری که میشناسم هم از دست بدم ولی باید می نوشتم ! باید ! و بدونید که این نوشته الکی نیست . داستانه . اوج داره . مفهوم داره . وقتی خوندیش خودتو بهتر خواهی شناخت . 

  • Emad K.A Hossein
  • جمعه ۱ بهمن ۹۵

پیشنهاد نوجوانی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • Emad K.A Hossein
  • جمعه ۱ بهمن ۹۵

می خندم

میتونم ساعت ها بنویسم تا بفهمید که چقدر متفاوتم . اما فقط می خندم . چون میدونم باز هم هیچ نمی فهمید و فردا هم دوباره همان بت های خیره خواهید بود . به این غم توخالی و این حجم جهالت می خندم . به حرف های نزده این جماعت عشق سلفی می خندم . 

به شما مردم فکاهی باید خندید ...

حتی این روز ها به خودم هم می خندم ...

  • Emad K.A Hossein
  • جمعه ۱ بهمن ۹۵

حراج مرگ برای زندگی

Image result for ‫سایه‬‎

متغییربودن خودازواکنش،خودسازی کنش محافظ کارانه تا ابتذال،حراج مرگ برای زندگی،زندگی حلاج پایان بیخ دیواری،زندگی تکرار دیوار بیخ،راه کج می شود،فکر را آب بندی نکن،منطقش را ساز نزن،جامه ی مدگرایی مبند،در مقابل حواست شکنجه می دهی،ابلهان نمی میرند زاده می شوند،تبدیل یک تغییر به تغییر دیگر،باد تا شرم باد،ما محکومین زیر دست محکوم به زندگی هستیم.🔽 بشین و خاطره هارو رو کن و لب باز کن واژها جادو می کنند.نوبت توست بعد از من و جان کندن من.مگذار دود شوم.بشین سرو خوناب بر دهنم می رقصد.فقط گوش کن بگذار باز فراموش کنی.دیوانه تر از من کجاست تا دست به خنجر بزند.بند دلم پاره شد.ای شعله تنم بگو.قافیه ها آتش زدنی است.این درد جهانی شدن را دور بریز.زخم سراسیمه من پچ پچ هایم را رها نمی کند مردم رهایم کنید تا بازیچه اطفال کهنسال شوم لت و پار تنم به پایان برسد.بمیر به درک ایدز بگیر و بمیر.من شاهد نابودی دنیای منم.چه باید بکنم با این همه بمبست.وای برمن نفهمیدند گاهی همگی مسخرم کردند.تا در وادی من چشم چرانی کنند در خانه من بانوی سایه من خدایم شد یک تو وسط زندگیم گم شده است.ته مانده آبم.از خاطرها شکر گذارم از به جهان آمدنم دلگیرم.آماده کنید جوخه را از مردن آیینه شکستن یک مردهست هنوز یک شکست از چشت افتادآما خانه ات آباد شکست بود.در جاده خودم یک سگ پا سوخته بودن لب بر زبان دوخته بر مسند آوار بوف منم در این آوار.اما اگر بوف به جایی برسد.دیوانه کدخدا شود ته مانده من .اگر صادق سگ ولگرد بیاید.داوود دری باز نکند.معشوق اگر زهر محیا کند.این خاطره پیر به هم میریزد.آرامش تصویر به هم می ریزد.ای روح تا کجا مرا میبریم.دیوانه این سراب خاکستریم.می سوزم با این همه جان می میرم و زبان می گیرم.در خانه من پنجرها مرده اند.بر زیر و بم باغ سایه قلم می گیرنداین پنجره تصویر خیالی سایه داردتوالی مرگ در خانه من است.سقف فروریختنیست.آغاز نکن این الک آویختنیست.بعد از این جهانی دیگر ساختم آتش را بر دهان خانه ام انداختم.بعد از این خدا را خانه نشین پنجره ام کردم.پای بدی های خودم مرده ام پای بدی های سایه ام می مانم.آواره آن چشم سیاه سایه ناله های سرد سکوت شدم.بیچاره آن طرز تکرار جسمم شدام.هر بار مرا می نگری می میرم.از کوچه می گذری بدتر مرده ام.سوسو بزنی و شهر را چراغان کنی.چرخی بزنی آیینه بندان راه می افتن.لب باز کنی آتشی افروخته ای.حرفی بزنی دهکده خانه ام را می سوزانی.بد نیست شبی سر به جنونم بزنی.مرا به گناه بی گناهی گناه کشتی.اشتباه کشتی گناهم را.من جان دهم آهسته می میری.جز واژه برگرد نمانده.

(نامه سایه به ف ص پ خ)

  • Emad K.A Hossein
  • پنجشنبه ۳۰ دی ۹۵

من و او رفتیم و من ماندم

Image result for losing friend

خب . آره . امشب اتفاق افتاد . 

  • Emad K.A Hossein
  • پنجشنبه ۳۰ دی ۹۵

نگفتمت؟

نگفتمت نرو گلایل این زمین به قدر یک کفن کفاف ریــــشه نمی دهـــد ؟!

نگفتمت که جز بوی چرک چاک سینه های خالی از قـــلب در فضا نمی دمد ؟!

نگفتمت که این جماعت جریده با خطو رد وحشی نگـــــاهت غریبه انـــــد ؟!

نگفتمت که جای بوسه آلتی کریه بر دهان سرخ آتشت می نهنــد ؟!

 .

نگفتمت نرو نرو٬ نگفتمت نرو نرو ؟!

نگفتمت٬ نگفتمت ؟!

 .

نگفتمت نرو که رفتنت نتیجتا اشـــــک بود ؟!

کسی که اینو بهم معرفی کردی

ممنونم و بدون دلم تنگ شد برات .

  • Emad K.A Hossein
  • يكشنبه ۲۶ دی ۹۵

باز هم من و حرف هایم .

متن های طولانی و شعر های احساسی نمی خواهد

حالم خوش نیست ...

واضح تر از این بگویم ؟

عشقی که تمام آفرینش باید برایش سجده کنند را نمی خواهم 

اگر تو نیایی ...

  • Emad K.A Hossein
  • شنبه ۲۵ دی ۹۵

یک فرصت

زندگى تلخ و غمگین و زیبا و شاد و دردناک و شیرین است، اما یک فرصت است. فرصتى براى دیدن، تجربه کردن و فهمیدن! کسى میگفت براى نابودى یک آدم سه اتفاق کافى‌ست: مهاجرت، جدایى و مرگ عزیز! من در ده سال گذشته همه‌ى اینها را تجربه کردم. سه بار کل زندگیم نابود شد و دوباره شروع کردم. رفیقى گفت بهترین ضربه‌ها، ضربه‌هاى مالى‌ست، چونکه داشته‌هایت را به تو یادآورى مى‌کند. بدترین تهمت‌ها را زدند و ادامه دادم. تهدید به قتل و بمبگذارى و تحت فشار قرار دادن اقوام و...ادامه دادم. اما سرم پیش تاریخ بالاست که در برابر هیچ سیستمى کرنش نکردم و تلاش کردم مستقل باشم و به همین دلیل زبانم دراز است . اما بگذار اعتراف کنم که در داشتن رفقایى ناب بسیار خوش‌شانس بوده‌ام. رفیق که مى‌گویم نه چاکرم، نوکرم الکى! نه امروز هوراکش و فردا فحاش! نه امروز فدایى و فردا خائن! رفیق یعنى کسى که در شرایط سخت در کنار تو است. اینچنین رفیقى را باید بالاى سرت بگذارى. حالا خوشحالم که هنوز کتاب "وقتى خدا خواب است" را به فارسى تمام نکرده‌ام. تمام این داستانها را باید بنویسم. اینها را به تو مى‌گویم تا بدانى هیچ بهانه‌اى براى کوتاه‌ آمدن و کم آوردن ندارى! از هرجا بریده شویم، از همانجا دوباره رشد خواهیم کرد. من در شرایطى نیستم که شعار بدهم پس مرا باور کن. شجاعت فقط جنگیدن با یک نظام و حتى ابتذال عمومى و دین و خرافه نیست! شجاعت جنگیدن تا سرحد مرگ براى اثبات خویش است! از اینکه در اقلیت هستى ، از اینکه در جامعه تنها هستى، از اینکه همه درگیر شکم و کمر هستند و تو را نمى‌فهمند و چه و چه و چه، نترس! اینها یعنى باید انگیزه‌ات براى دیدن، تجربه کردن و فهمیدن بیشتر شود.

رفیق و برادرت ش. ن

وقتی که تو اوج نابودی و افسردگی و تنهایی داری میمیری و شاهین چیزی مینویسه که انگار همه رو شنیده ! ممنونم شاهین . برای همه چیزت . برای این همه همدردی هایی که خودت ازش خبر نداری . 

پ.ن : شاید به زودی تفسیر آهنگاشو گذاشتم .

  • Emad K.A Hossein
  • جمعه ۲۴ دی ۹۵

کلاغ هایی که مرا میشناسند

چرا حس می کنم همه با من دشمنن ؟

هر موقع نظر میدم همه میخوان مخالفت کنن . همه همش میخوان بکوبن نظرمو . میخوان به هر زوری شده ثابت کنن اشتباه می کنم .

دیگه واقعا کسی از من خوشش نمیاد ؟ یادمه به یکی پیام دادم ، فکر کردم تنها و افسردست ، گفتم بیا این سایته کتاب خونا هستن ، از تنهایی میای بیرون ،

زد منو بلاک کرد بهم گفت جهان سومی ! 

اینقدر بدجور که دیگه تو شبکه های اجتماعی ، تو بحث هایی که میدونم کلی میتونم اطلاعات بدم ، هیچ حرفی نمی زنم . کلمات و گرامر انگلیسی از یادم رفته . درست حرف زدن هم دیگه داره یادم میره .... شاید که بعدا روزی بالاخره درست حرف بزنم .

میشه بگید من چه کار بدی در حق این بشر کردم ؟ چه کار کردم که دوستام تو تلگرام گروه می زنن منو نمیارن ؟ چیکار کردم که همه ی کسایی که فکر میکردم دوستیم هر جایی گیرشون اومده دور هم جمع شدن به من هیچی نمیگن ؟ چرا کسی منو نمیخواد ؟ چرا اونایی که دوستشون داشتم حتی نمیخوان باهام حرف بزنن ؟ 

واقعا چرا ؟؟ چرا یک نفر نمیاد بگه درکت میکنم . یک نفر بیاد آروم صحبت کنه . به خدا رام میشم ...

همش این احساس باهامه که حس میکنم همه ی نوجوونایی که میشناسم پیش همن . شادن . با هم حرف میزنن . دوستن . ولی من اینجا دارم میگندم ....

هی ... نوجوونیم هم یه ماه دیگه تموم میشه . بدون دوست . بدون عشق . بدون هیچ لطافت . 

سلامی تازه بر سیگار ، تنهایی و کلاغ هایی که مرا میشناسند ... سلام بر کاوه ی صادقی که حرف هایش را میفهمم و در افق نگاه هایش تار شده ام . 

بعضی وقت ها خیلی دوست دارم که انتقام تک به تک این لحظات رو از فرزندان و نسل بعدیتون بگیرم . چنان مرز های جدایی و غمی بسازم که دیگه واژه ی "دوست" هم از لغت نامه ها برداشته بشه .  ولی نه ... من هیچ وقت ناراحتی کسی رو نخواستم . 

ممنون از "honey" که میدونم با اینکه بلاگ نداره چرندیات منو دنبال میکنه . ممنونم !

  • Emad K.A Hossein
  • جمعه ۲۴ دی ۹۵

تنهایی

خیلی تنهام . دیگه دوستی ندارم . اونی که دوستش داشتم هم دیگه نیست پیشم .
بدجوری دلم میخواد الان بمیرم .....
حس می کنم کسی دیگه منو نمیخواد . اگه من بمیرم میدونم که یک نفرم نیست که واقعا برای خودم بیاد سر خاکم گریه کنه .

دیگه حالم از این وضعیت داره بد میشه .



ای پادشه خوبان
داد از غم تنهایی .........
  • Emad K.A Hossein
  • پنجشنبه ۲۳ دی ۹۵

...

Related image

شب است هر دو به یک خواب خوب محتاج 
که زیر پل بغل هم فشار را بکنیم 
که بیخیال تموم اضافه ها تنهام 
مدام زندگی خنده دار را بکنیم ..

  • Emad K.A Hossein
  • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵

اونی که نیست

Related image

تو منو به بند کشیدی ، توی زندونی که نسیت

عاشقت میشم دوباره 

عاشق اونی که نیست

غرق میشم تو سیاهه موج موهایی که نیست 

دور تو میگردم اینجا ، دور میدونی که نیست

تو یه روزی برمیگردی ، از خیابونی که نیست

عاشقم میشی دوباره

عاشق اونی که نیست ..

“چنان تنهایی وحشتناکی احساس می‌کردم که خیال خودکشی به سرم زد. چیزی که جلویم را گرفت، این فکر بود که هیچ‌کس، مطلقاً هیچ‌کس، از مرگم متأثر نخواهد شد و من در مرگ خیلی تنهاتر از زندگی خواهم بود.”

ژان پل سارتر

  • Emad K.A Hossein
  • يكشنبه ۱۹ دی ۹۵

جنایتی نو با طعم خون

جنایتی نو با طعم خون

متن از مارکی دو ساد نویسنده فرانسوی است .

متن حاوی کلماتی است که برای سنین زیر هجده سال مناسب نمی باشد . 

متن در ادامه مطلب

  • Emad K.A Hossein
  • يكشنبه ۱۹ دی ۹۵

وحشی ها

Image result for rough sex Bruised

تو برزخ مرده بود و منم تو جهنم دنیا اومده بودم . هم سن بود . وحشی شده بود و منم وحشی کرده بود . قرار گذاشته بودیم تا جنون بریم و برگردیم . الان وقتش بود . خندید . منم خندیدم . بلندتر خندید . بلندتر خندیدم . پاره کرد . پاره کردم . چنگ زد . زدمش . گاز گرفت . خفه اش کردم . غرق در تن جوان من شده بود . منم درگیر بوی موهایش بودم . زیر حجم بدن هم آتش گرفته بودیم . تمام اتاق به لرزه افتاده بود . هیولاها داشتن کشتی می گرفتن . جنگ خونینی بود . لذتش بدن هایمان را مسخ کرده بود . دیگر نمی دانستم کی بودم . نمیدانستم او کی بود . زبان من روی شکاف جهان حرکت می کرد . شکاف بین حق و باطل . خیر و شر . روز و شب . شب داغی بود . شیطان عاقدمان بود . سیگار و مشروب هم گذاشته بودیم برای بعد . آن شب ، شب جهنم بود . لعنت به اشو و زرزر هایش . لعنت به کل دنیا . من بودم و او و تزریق این لذت در جسممان . نوری را دیدم که از چشم هایش پرید . منم دیگر وقت مردنم بود . تمام شد . جهنم و بهشت و برزخ و هر چه که بود امشب اینجا بود . امشب سایه ی متحرک ما سایه ی حقیقت روی دیوار اتاق توهمی بود . چنان سایه ی داغی بود که حتی کاغذدیواری را هم سوزاند . امشب یکی از ما باید می مرد . 

صبح هیولایی ارضا شده و نشسته بود ، جسدی روی تخت خوابیده بود و روحی هم گوشه ی تخت مرده بود .

حوصله سیاست و فلسفه و شعر و هنر را داری که چه ؟ بیخیال . بیا همدیگر را غرق کنیم . بیا بکنیم و برویم و بعدش هم بمیریم . تمام این همه مدت عشقی وجود نداشت . شهوتی بود فراتر از هر عشق .... . 

" تاریکم ، فردا سراغ من بیا ... "

  • Emad K.A Hossein
  • پنجشنبه ۱۶ دی ۹۵

ساعت 12 شب بود

ساعت 12 شب بود .

ساعت 12 شب بود . کامپیوتر جلوم روشن بود و همینطوری بهش زل زده بودم . فکر کنم حدود 3 ساعتی شده بود که "فقط" به صفحه کامپیوتر زل زده بودم . وضعیت پیام ها : شما هیچ پیامی ندارید . از زمان آخرین پیام هایش خیلی گذشته بود . اصلا شاید منو یادش رفته بود . اوایل میگفت فردا میام . فردا ها می گفت هفته ی بعد میام . الان دو هفته بود که یه روز درمیون میودم نگاه می کردم شاید پیامی اومده باشه . خیلی احمقم . اینطور نیست ؟ او رفته بود . برای همیشه . باید می پذیرفتم . بلند شدم . از اتاقم بیرون رفتم . همه خواب بودن . فقط منم که بیدار موندم . کسی اینجا نیست . از هر طرف خانه صدای نفس کشیدن و گاه خر و پف های یکی میومد . رفتم جلوی پنجره . پرده رو کنار زدم . همه ی محله خواب بودن . چراغ همه ی خونه ها خاموش بود . رفتم تو اتاقم . وضعیت پیام ها : شما هیچ پیامی ندارید . کامپیوترو خاموش کردم . رفتم دراز کشیدم . سر جای همیشگی . همان جایی که قهوه می خوردم . همان جایی که هدایت می خوندم و آهنگای غمگین گوش میدادم . کتابمو از کنار تختم برداشتم . مسخ بود . صد بار خونده بودمش . ولی دوست داشتم صد بار دیگه هم بخونم . شاید چون حس می کردم غمی داره که درکش می کنم . یادمه به داستان جدیدش رسیده بودم . شروع کردم . "من پیش مرده ها مهمان بودم . مقبره ی .." اه . لعنتی . دوباره نه . امشب هم نمی توانستم تمرکز کنم . جدیدا اینطوری شده بودم . چم شده من ؟ دوباره .  "من پیش مرده ها مهمان بودم . مقبره ی بزرگ بسیار تمیزی بود . چندین تابوت ... " . نه نمیشه . کتابو گذاشتم کنار . نتونستم جلوی خودمو بگیرم . رفتم دوباره کامپیوترو روشن کردم . شاید پیام داده باشه . وضعیت پیام ها : شما هیچ پیامی ندارید . خب شاید دوباره من باید پیامی میدادم . مسخرست که به آدمی که هنوز به پیام قبلیت جواب نداده ، دوباره پیام بدی . ولی خب بهتر از تنهایی بود . بهتر از این همه روز بی هدف زندگی کردن بود . گزینه " پیام جدید " رو زدم . خب حالا باید می نوشتم . دستمو گذاشتم رو کیبورد . " سلام ... خوبی .. ؟" پاکش کردم . "سلام ، ببخشید که دوباره مزاحمتون شدم ، می خواستم ... " پاکش کردم . "سلام ، ببین نیکو ... " پاکش کردم . "چرا جواب منو نمیدی آخه ؟ " و باز هم پاکش کردم . شاید که واقعا او رفته بود . برای همیشه . باید می پذیرفتم . هیچ صدایی نمیومد تو خونه . قبلا بهم گفته بود " چرا هر روز پیام میدی ؟ خب نمیرسم جواب بدم همشونو " راست می گفت . زیاد بهش پیام میدادم . عادت بدی بود که پیدا کرده بودم . ولی خب اون نمی فهمید . نمی فهمید روز هایی که یک کلمه هم توش حرف نزدی یعنی چی . نمی فهمید حرف نزدن با پدر و مادر و نزدیکانت یعنی چی . نمی فهمید کتاب خوندن های چند ساعته بدون هیچ زنگ تلفن یعنی چی . می خواستم لااقل یک نفر باشد تا باهاش حرف بزنم . خودمو خالی کنم . نمی تونستم این همه ساکت باشم . ولی با این حال تنهایی رو دوست دارم . تنهایی برای من خیلی لذت بخش تر از بودن با آدمای اون بیرونه . همیشه حتی وقتی که توی جمع های شلوغ هم بودم احساس تنهایی میکردم .  یعنی الان کجا بود ؟ چیکار میکرد ؟ پیش کی بود ؟ شاد بود یا ناراحت ؟ هیچی نمیدونستم . چقدر راحت رفته بود و جواب نمیداد . یعنی به منم فکر می کرد ؟ معلومه که نه . خیلی احمقم . اینطور نیست ؟ ولی شاید فکر میکرد . از کجا میدانستم ؟ شاید اونم مثل من الان تنها باشه و یادش بیوفته که میتونه با من حرف بزنه . شاید دوباره بیاد . صفحه رو دوباره بارگذاری کردم . ضعیت پیام ها : شما هیچ پیامی ندارید . 

  • Emad K.A Hossein
  • چهارشنبه ۱۵ دی ۹۵
a boy who is trying find light in the darkness . overhung , Causeless ....

" ما اون جسم پژو ، با مغز پیکان "
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پیوندها